<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بعضی از روزهای زندگی من</title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/</link>
<description>روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 18:19:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>گاهی اوقات که برادرم رو نگاه میکنم با خودم میگم که یعنی این داداشه منه مون که ازش یه سوال رو ۲ بار میپرسی بار دو م با داد جوابت رو میده بابا این اینهه لطافت و از کجا آورده یهو دلم برا خودمون سوخت خدا خیر بده این جنس لطیف رو که چه کارها نمیکنن البته این همه لطافت به ما که میرسه میشه... ولی چکنم داداشم میمیرم براش اینو گفتم که بعد پایین رو خوندین نگین لیمو دیگه داداشش و دوست نداره ها دلم فقط گرفته ازش اونم چن روز دیگه باز میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو مینویسم تا یادم بشه و هیچ وقت فراموشم نشه هیچ وقت دیروز با من طوری صحبت کرد که هیچ انتظارش و نداشتم منم اول بغض کردم بعد یه نفس عمیق کشیدم چند بار پلک زدم که اشکه دمه مشکم جاری نشه بهش گفتم باشه آقا از این به بعد به شما میگم والاحضرت پادشاهی اومدم بالا اولش خواستم گریه کنم بعد به خودم گفتم ای بابا هر کی ندونه فک میکنه چی شده تصمیم کبری رو گرفتم شوخی تعطیل تو سر و کله هم زدن تعطیل حرف زدن با احترام تمام تو میشه شما اگه این چیزیه که میخواد همون میشم ببینیم کی پشیمون میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ترکش ناراحتیم از دست آقای برادر گرفت به مامان بنده خدا انقد رفتارم زشت بود که الان یادم میاد میخوام از خجالت بمیرم مخصوصا یاد این حرفش که میافتم که گفت لیمو تو رو به روح بابات این طوری نکن تا حالابهم این و نگفته بود ولی ایکاش وقتی ناراحتم یه ذره به حال خود م بزارن هی نپیچن به پر و پام ۱ ساعت ۲ ساعت ولم کنن تا بعد اینجوری از عذاب وجدان نمیرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز از بیرون که اومد منم از حموم در اومده بودم رفتم رو مبل کنارش نشستم یه ذره خودم رو براش لوس کردم موهامو  بو کردگفت هیچ میدونی تو گربه ملوس منی گفتم آره بعضی اوقاتم مثله گربه وحشی میشم و پنجه میکشم گربه اخلاقش اینه مامان همون قد که ملوسه وحشیم هست  تو رو خدا وقتی ناراحتم دور و برم نیا که این جوری بشه تا حالا ۱۰۰ بار گفتما کیه که گوش بده هیچ وقت متوجه نشدی وقتی ناراحتم نازمو کشیدن بیشتردیونه ام میکنه گفتش آخه تو سوای آدمیزادی بچه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شاید حق داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیراز این چن روز آخر روزهای پر از آرامش رو میگذرونم کار کار کار و بچه ها دفعه بعد بیام یه عالمه چیز خنده دار مینویسم ازشون تلافی امروز بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم اولین مهمونیی که تمام مسولیتش با خودم بود رو دادم  از پختن و شستن و تمیز کردن غیر از خرید کردن که عمرا مامان بزاره من این یه کار روبکنم همه نشستن به من جنس بنجل غالب کنن ولی ناجور احساس بزرگی و خانمی داره بهم دست میده ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر من خواهر من پرت نکن اون لنگه کفش روببین این پست غمگینانه بود روحیه ام حساسه خیله خب بابا بعد نود و بوقی اومدم دلم میخواد شاهنامه بنویسم رفتم فحش ندیا این چرت و پرتا چی بود نوشتی باشه افرین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:19:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه به ساعت های آپ کردن من تو این چن تا پست آخر دقت کنین به این نکته شوم پی میبرین که بعله باز ساعت خواب ما قاط زده با ساعت مردم آمریکای جهان خوار تنظیم شده یعنی بنده ۱۰ صبح میخوابم ۹ شب پا میشم بعد دوباره نمیخوابم تا ۱۰ صبح به شدت در آستانه روانی شدن هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روز ها عجیب به این برادرطفلونکیم گیر میدم کافیه یه قاشق جا به جا کنه یا یه لیوان ببره آشپزخونه تا من جمله بااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااا  دقیقا با همین کشش بگم و دنبالش اضافه کنم مردم دارن متاهل میشن چه زرنگ شدن چه کار کن شدن اینقد اینو من به این بنده خدا گفتم بعدش خندیدم که آقای برادر به این جمله آلرژی پیدا کرده شدید و من رو تهدید کرده که اگه یه بار فقط یه بار دیگه اینو بهش بگم با یه حرکت بنده رو از پنجره میندازن تو حیاط&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; روزی که میخواستن تشریف ببرن با همسر آینده گفتگوی تمدن ها داشته باشن تا من و میدید میگفت سااااااااااااااااااااااکت لیمو حرف نزن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; شنیدی هیچی نگو منم با یه قیافه پلیییییید میگفتم الهی بمیرم برات استرس داری نترس داداشی نمیخوردت خلاصه کنم براتون در حال انتقام گرفتن هستیم  خانم خواهر هم هی راه میره بهش میگه اخخخخخخخخخخخخخلاقتو درست کن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; با خانمت میخوای اینجوری کنی عجیب این روزها برادرمان را دوست داریم و برایش خوشحالیم و دختری رو که اینطور برادرم رو خوشحال کرده رو هم خیلی میدوستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین سه تا اقایون برادر نشستی به داداش بزرگه داری غرغر داداش کوچیکه رو میکنی که از وقتی رفته کلاس هاپکیدو میاد از تو به عنوان مترسک استفاده میکنه و راههای شکستن استخون دست و پا و گردنت رو بهت میگه هی  بلندت میکنه میندازه تو رو این ور اون ور داداش بزرگه میگه بیا چن تا فن بهت یاد بدم بزنی پدرش رو در بیاری منم ساده باور کردم اولین حرکتش چیز جالبی بود اینکه وقتی یکی مچت رو گرفته چه طوری مچت رو از دستش با یه چرخش در بیاری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; بعدش این مچ دست راست من گذاشت بین انگشت اشاره و انگشت وسطیش چنان فشاری داد که من رو مبل یه وری شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; داداش وسطی گفت نکن آقا الان میزنی مچ بچه رو میشکونی  در واقع یه کم دیگه فشار میداد واقعا مچم خورد میشد بعدش گفت بیا یه حرکت یادت بدم توووووووووپ آخه آدم چقد میتونه ابله باشه منم زل زدم بهش گفت مچ دستم رو اینجوری بگیر تا من بیام دستش رو بگیرم همچین خوابوند تو صورتم که عینه این فیلم ها صورتم یه وری شد بعدشم گفت حمله بهتر از دفاعه اینو هیچ وقت یادت نره من که دستم رو صورتم بود   بود بین خودمون باشه یه کوچولو اشکم تو چشام جمع شده بودمونده بودم چی کار کنم  قبلا گفتم که وحشی میشم یکی بزنه تو صورتم ولی خب نمیتونستم سر داداش بزرگه داد بزنم یا جفت پا برم تو شکمش که واسه همین بغض کرده بودم  اگه فرهاد بود زنده نمیموند فرهاد گفت واااااااااااااااای تو صورتش زدیییییییی داداش وسطی گفت دلت اومد اینجوری بزنیش آخه! مامانم زل زل فقط نگاه میکرد منم گفتم دیگه هیچ وقت این کارو نکن چون دفعه بعد معلوم نیست چی کار میکنم داداش بزرگه رو خیلی دوسش دارم ولی هیچ وقت به خاطر این کارش نمیبخشمش چه طوری تونست بزنه تو صورتم لا اقل اگه دو تا داد میزدم یه چنتا مشت فک نکنم اینقد قضیه برام تراژدی میشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد مچ دست راستم که فرداش اصلا نمیتونستم تکون بدم هم دیگه حرفی نمیزنم شیطونه میگه یه کلاس رزمی پیدا کنم برم از این فنا یاد بگیرم بعد بیام بزنم پودرشون کنما&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 03:12:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شب وقتی خوابم احساس میکنم ی چیزی تو تختم در حال حرکته از خواب میپرم رو تخت میشینم پتوم رو میزنم کنار و میبینم یه ماربزرگ سیاه تو تخت من داره لای دست و پاهای من میخزه از تخت میپرم پایین یه جیغ بلند میکشم و مامانم رو صدا میکنم با بدبختی خودم رو میرسونم سمت در اطاق با باز کردنش میافتم بغل مامان حالا مامان بیچاره از ترس رنگش شده عینه گچ منم فقط گریه نکردم منو گرفته بغلش و هی میگی چی شده اخه منم در حالی که سرم رو شونشه میگم رو تختم یه مار گنده است اونم میگه آخه دختر ۳ نصفه شب مار تو اطاق تو چی کار میکنه منم که دیگه گریم گرفته میگم به خدا تو تختم یه ماره خودم دیدمش چراغ رو روشن میکنه میره تو اطاق میگه ببین هیچی نیست خواب دیدی عزیزم منم که الا بلا خودم دیدمش مامان خوب نگاه کن شده بود عینه این فیلم ها که بچه به مامانش میگه تو اطاقش هیولا اومده حالا مامان پتو رو میگیره تکون میده زیر تخت و نگاه میکنه میگه ببین نیست خواب دیدی لیمو جان از اون اصرار از من انکار بعد از چن دقیقه بغل مامان موندن یه کم برگشتن به حالت عادی قبول میکنم که خواب دیدم مامان اینقدر دلش برام سوخته بود میگه تا حالا تو رو این طور رنگ پریده ندیده بودم یه لیوان آب بهم میده دستش رو میذاره رو قلبم چشاش گرد میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقت ها بعضی از خواب ها نافرم شبیه واقعیته اون شب واقعا تا مرز سکته رفتم فک کنم آخرای اسفند بود که این اتفاق افتاد نمیدونم چرا یهو یادش افتادم  این دوبار که خواب این جونور رو این طور واقعی میبینم فک کنم بار سوم دیگه به دیار باقی بشتابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 23:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب جایی به همراه مامان تشریف داشتیم در راه برگشت مامان هی میگفت وای یه عالمه ظرف باید بشورم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; بعد هی نگاههای معنا دار به من میکرد منم که راه کوچه علی چپ رو اصولا خوب بلدم گفتم خب فردا میشوری دیگه الان برو بخواب&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکی بگه واه واه چه تنبل خودشه من دیروز به اندازه کافی وظائف دختر خونه بودن رو انجام دادم کل خونه رو جارو زدم تازه گرد گیریم کردم خدا رو خوش میاد ظرفم بشورم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;اگه گفتین اومدیم خونه چی دیدیم به به یه آشپزخونه دسته گل خلاصه آقای برادرمون یه دوره تمرینات فشرده برای روزهای خوش زندگی مشترک داره تجربه میکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;فک کن خیلی جدی تو صورتت نگاه کنن بگن تو مثلا خواهری چه خواهری هستی که خبر از دل برادرت نداری که کسی رو دوست داره تو باید اول میفهمیدی خواهرا محرم راز برادراشونن در عرض ۵ دقیقه یه بنده خدایی بنده رو با خاک یکسان نمودن منم که معرف حضورتون هستم جواب ندم میگن لال &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; منم گفتم فک میکردم شما من و خوب میشناسین من اصلا آدم کنجکاوی نیستم از فضولی کردنم هیچ خوشم نمیاد کسی بخواد چیزی به من بگه گوش میکنم ولی هیچ وقت از کسی سوال نمیکنم اگه لازم میدید به من میگفت اگه نگفته حتما لازم نبوده من بدونم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه زن میخواد بگیره من باید جواب پس بدم عجب دوره زمونه ای شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالاااااااااااااااااااااااااااااا دست دسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست سووووووووووووووووووووووت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 21:59:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشم میاد خودم رو خوب میشناسم همون موقعی که تصمیم گرفتم نیام نت میخواستم بیام یه پست بنویسم و خداحافظی کنم در اینجا رو تخته کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش گفتم نکن لیمو بعدش پشیمون میشیا اینجا کلی روزای خوب داشتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای خاصی نبودم کار خاصی نکردم اولش خیلی خسته بودم بعدش که رفع خستگی شد قول انجام کاری برایه یکسی یه چند مدتی مشغولم کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا تابستون خوبی بود بعد از ۹ ماه کار استراحت بد جور میچسبه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارا مفیدی که تو این تابستون انجام دادم یاد گرفتن شنا و دوچرخه سواری بود بسیار بسیار مشعوفم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی خوب داره تو خوانواده میافته بعد از کسب اطمینان صد در صد میام اینجام میگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 23:26:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>فک کنین وسطه سی تا بچه قد و نیم قد وایستادین درس اون روزتون در مورد پرنده هاست بعد از حدود نیم ساعت فک زدن که پرنده ها همشون بدنشون پر داره و تخم میذارن بیشترشون پرواز میکنن به بچه های پرنده ها میگن جوجه و هزار تا چیزه دیگه حالا با امیدواری تمام ازشون میخوای هرکدوم فک کنن یه پرنده مثال بزنن فک میکنین اولین پرنده ای که اسم بردن چی بود؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمرا حدس بزنین خب خودم الان میگم یکی از پسرهای نابغه کلاس من  فرمودن &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هواپیما&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اول سی ثانیه نگاش کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;بعد یه ده ثانیه دیگه باز نگاش کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; گفتم آخه پسر هواپیما پر داره تخم میذاره آخه پیماااااااااااااااااااااااااااااااان یه ذره فک کن بعد حرف بزن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقعی که خدا داشته بین بنده هاش عقل قسمت میکرده این تو صف زبون بوده از ساعت ۸ که میاد تا ساعت ۱۲ یکریز داره حررررررررررررررررررررررررررف میزنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;خدا صبر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا یه کاری تو زندگیه من سنت شده با اولین سرما باید دستکش بگیرم و با اولین گرما عینک و ضد آفتاب  مای تقریبا کار هر سالمه دستکشام که معمولا زمستون بعد دیگه پیداش نمیکنم و مجبورم دوباره بگیرم همیشه برام سواله که چی میشن این دستکشا؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امسال میخواستم یه عینک خووووووووشگل و حسابی بخرم ولی باز رفتم از این سه تا صد تومنا خریدم شانس ندارم که کلی پول بدم بابتش بعد باز گمش کنم مثه ساعته خووووووووووشگلم کادوی مامانم بود همچین گم و گور شد که انگاراصلا از اول من همچین ساعتی نداشتم خدا رو شکر اونهمه پول و مامی عزیز دادن اگه خودم داده بودم از غصه دق مینمودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کامنتت خیلی خوشحال شدم همین که میای خیلی ممنون حالا چه با سر و صدا چه بی سر و صدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 16:24:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کتاب خوندم  با کلی تعریف و تمجید ولی خب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید من خوب نفهمیدمش نمیدونم یا مشکله از من یا از کتاب کلا دو حالت داره ولی فک کنم مشکله از من بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام کتاب در مورد زن و مردی فرانسوی بود که گویا همدیگه رو به شدت دوست دارن و ۱۰ ساله با هم زن .و شوهرند ولی هر دو شون این وسطهر از گاهی به هم خیانت میکنند بعد زن قصه یهو بدونه هیچ حرفی میذاره میره طوری که فک میکنن شوهره زده کشتتش بعد دو سال این آقاهه با وجود داشتن دوست دختر های متعدد به این نتیجه میرسه که زنش رو خیلی دوست داره و با هزار بدبختی میفهمه زنش زنده است و کجاست و آدرسش رو پیدا میکنه فردای روزی که داره میره دنباله زنش با دوست دخترش خداحافظی میکنه بعدم که زنش رو پیدا میکنه خانم بهش میگه خیلی دوسش داره و به خاطر اینکه فک میکره عشقشون داره به روزمرگی تبدیل میشه خونه رو ترک کرده آخرشم به مرده میگه از یه مرد دیگه حامله است من کشته مرده عشقی که این وسط بود شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جا زنه به شوهرش میگه همسری دارم که من رو خیلی دوست داره هرچند زیاد وفادار نیست!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; جناب همسرم میگه دوست ندارم در این مورد حرف بزنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمونه یک عشق روشنفکرانه همدیگه رو دوست داشته باشین ولی هر وقت یه زن یا مرد خوشگل تر دیدین از خودتون دریغش نکنید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 17:02:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه هفته زانو درد بدی داشتم طوری که شبا بیخوابم میکرد روزام پر بود از ناله موقع نشستن پا شدن دیگه به زمین و زمان بود که فحش میدادم ممنون خدا که احساس یه پیرزن ۶۴ رو تو بیست و دو سه سالگی نشونم داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نبودم بدون هیچ دلیل خاصی فقط نبودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خوشحالم که این زمستون کوفتی تموم شد بدترین زمستون عمرم رو گذروندم خیلی خیلی خوشحالم که تموم شده و الان بهاره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریال بیماری های بنده تموم شد پشت صحنه نداره و قسمت آخرشم تکرار نمیشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک نمیکردم دیگه بیام ولی انگار دوباره اومدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 20:35:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا امسال اینقد بد آوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم مریض بودم اینبار خیلی خیلی وحشتناکتر کلینیک قبولم نکرد ارجاع داد به بیمارستان نمیدونم چرا هیشکی نمیفهمه من چمه فقط بگم یه سکته همه اعضای خانواده رو دادم بیچاره مامان چقد ترسیده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هموزم مریضم البته الان سرما خوردم فجیع کسی میدونه سخت ترین کار وقتی سرما خوردی و دماغت کیپه چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب من میدونم چن تا کار ۱- مسواک زدن  ۳- خوابیدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک کن در حال مسواک زدنی دهنت بسته است از دماغم نمیتونی نفس بکشی  بعد صبح که از خواب پا میشی به خاطر نفس کشیدن با د هن تمام شب تا اون ته اعماق وجودت خشک شده حتی آب دهنت رو نمیتونی قورت (آیا درست میباشد؟) بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کنم تو عمرم زمستونی از این بدتر نداشتم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 19:14:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقد شروع کردن سخته ها هی موندم چه جوری شروع کنم حالتون خوبه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب منم زنده ام خدارو شکر همه جا امن و امان است آسوده بخوابید که ما بیداریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب ماهی بود این دی برا من دیگه درد و مرض نبود که من نگرفته باشم حتی یه دکتر تشخیص داد که من کیس روانپزشکی هستم باید فورا برم پیش روانپزشک و شیش ماه تحت نظر باشم میبینی تو رو خدا تعریف کنم بخندین من دو هفته پیش با عرض معذرت دچار حالت تهوع شدم و خدا مرگم بده تو رشت وسط خیابون دیگه شما تا تهش برین بعد تا از رشت برسیم خونه یه بار دیگه ... بعد اومدم خونه یه بار دیگه ... بعد رفتیم دکتر مسمویت تشخیص داد و قرص پنج شیش تا آمپول و سرم بعد اومدم خونه بعد دوباره ... دو ساعت بعد دوباره .... دیگه خودتون رو بزارین جای من رسما مردم دو روز من همین جوری بودم که روز سوم یهو زدم به سیم آخر نه میتونستم بشینم نه می تونستم بخوابم نه میتونستم راه برم همش بیقرار بودم  بعد از این یهو از این رو به این رو شدم اصلا دست و پامو و بدنم بلکل خشک شدم حرفم نمیتونستم بزنم دوباره بردنم دکتر دکتر هر چی سوال میکرد من اصلا دهنمو نمیتونستم وا کنم جوابش رو بدم مرتیکه آخرش نه گذاشت نه ور داشت گفت این مشکل روحی داره باید تحت نظر دکتر روانپزشک باشه مامان و میبینی انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرش دکتره هم گفت من دارویی نمیتونم براش بنویسم فردا ببرینش دکتر تا اومدیم خونه یه دفعه گردنم واسه خودش این ور اون ور میرفت  عاطفه با دست گردنم رو نگه میداشت ولی گردنم باز کج میشد دیگه خودمم داشتم سکته میکردم که آقای داماد گرامی گفت من یه دکتر خوب میشناسم تو فلان کلینیک کار میکنه بیاین ببریمش اونجا رسما دیگه اشک همه در اومده بود که این چشه تا رفتیم اونجا خانم ها آقایون محترم همه اینا عوارض داروی ضد تهوع بود دکتره گفت این چیه به تو داده این بچه ۵۰ کیلو هم نداره این دوز قرص ماله ۸۰ به بالاست عوارضش بیقراریه گردن خود به خود برا خودش کج میشه یک دکتر باحالی بود از شدت درد گردن نمیتونستم نگاش کنم دو روزم بود نخوابیده بودم کلافه هم بودم بغض کرده بودم بعد میگفت چرا وقتی داری با من حرف میزنی نگام نمیکنی گفتم گردنم خیلی درد میکنه نمیتونم تکونش بدم میگفت من خوبت میکنم اصلا ناراحت نباش کاری میکنم خندون از اینجا بری منم فقط میگفتم یه کاری کنین من نیم ساعت بخوابم دارم از بیخوابی میمیرم که یه سرم داد یه هفت هشتا آمپولم تو سرم زدن یه آرام بخشم زدن منم یه ساعت خوابیدم از خواب که پا شدما از این رو به اون رو شدم چشمو وا کردم دیدم عاطفه نگران بالا سرم وایستاده تا بهش گفتم خیلی بهترم یه نفس راحت کشید باورم نمیشد که من خوب میشم بیچاره مامان پدرش در اومد تو اون سه روز الان تا میگم آخ همه سکته ناقص میزنن  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این قصه رو براتون گفتم که بدونین نزدیک بود بی لیمو بشین الکی الکی داشتم میمردم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 10:49:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
