کنارش رو مبل نشستم مچ دستم رو محکم گرفته داره میگه
فرهاد: لیمو بهت حرف میزنم جواب منو نده ها اون زبونت رو میبرما![]()
لیمو: درحال پیچ و تاب خوردن برای در آوردن دستم از تو دستش ![]()
فرهاد: اونجوری منو نگاه نکن اون چشاشتو در میارم![]()
لیمو: در حتال ضربه زدن به سر و کله و صروت و شکم با یه دسته آزاد
فرهاد :اگه من میزنمت خوب میکنم بار اخرت باشه من یکی زدمت تو دو تا بر میگردونیا![]()
لیمو : در حال گاز گرفتن دسته آقای برادر![]()
مامان :پسر جون ببر لبه باغچه سرش رو ببر دیگه چرا اینقد خودت رو اذیت میکنی آخه![]()
و در نهایت لیمو :زبون میبری و چشم در میاری آدرس رو اشتباهی اومدی پسر اونجا که این کارا رو میکنن شهر هرته ![]()
و همچنان بعد از این همه تلاش دست من تو دستشه و اونهمه تقلا فقط باعث قرمز شدن پوست دستم و درد مچ دسته![]()
خدایا سایه این دایناسور رو از خونه ما کم نکن ولی اگه زورش رو یکمی کم کنی ممنون میشم ![]()
