تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من -

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

یک مکالمه کاملا دوستانه بین من و آقای برادر

کنارش رو مبل نشستم مچ دستم رو محکم گرفته داره میگه

فرهاد: لیمو بهت حرف میزنم جواب منو نده ها اون زبونت رو میبرما

لیمو: درحال پیچ و تاب خوردن برای در آوردن دستم از تو دستش 

فرهاد: اونجوری منو نگاه نکن اون چشاشتو در میارم

لیمو: در حتال ضربه زدن به سر و کله و صروت و شکم با یه دسته آزاد

فرهاد :اگه من میزنمت خوب میکنم بار اخرت باشه من یکی زدمت تو دو تا بر میگردونیا

لیمو : در حال گاز گرفتن دسته آقای برادر

 مامان :پسر جون ببر لبه باغچه سرش رو ببر دیگه چرا اینقد خودت رو اذیت میکنی آخه

و در نهایت لیمو :زبون میبری و چشم در میاری آدرس رو اشتباهی اومدی پسر اونجا که این کارا رو میکنن شهر هرته

و همچنان بعد از این همه تلاش دست من تو دستشه و اونهمه تقلا فقط باعث قرمز شدن پوست دستم و درد مچ دسته

خدایا سایه این دایناسور رو از خونه ما کم نکن ولی اگه زورش رو یکمی کم کنی ممنون میشم 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:40  توسط لیمو   |