تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

اگه به ساعت های آپ کردن من تو این چن تا پست آخر دقت کنین به این نکته شوم پی میبرین که بعله باز ساعت خواب ما قاط زده با ساعت مردم آمریکای جهان خوار تنظیم شده یعنی بنده ۱۰ صبح میخوابم ۹ شب پا میشم بعد دوباره نمیخوابم تا ۱۰ صبح به شدت در آستانه روانی شدن هستم

این روز ها عجیب به این برادرطفلونکیم گیر میدم کافیه یه قاشق جا به جا کنه یا یه لیوان ببره آشپزخونه تا من جمله بااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااا  دقیقا با همین کشش بگم و دنبالش اضافه کنم مردم دارن متاهل میشن چه زرنگ شدن چه کار کن شدن اینقد اینو من به این بنده خدا گفتم بعدش خندیدم که آقای برادر به این جمله آلرژی پیدا کرده شدید و من رو تهدید کرده که اگه یه بار فقط یه بار دیگه اینو بهش بگم با یه حرکت بنده رو از پنجره میندازن تو حیاط روزی که میخواستن تشریف ببرن با همسر آینده گفتگوی تمدن ها داشته باشن تا من و میدید میگفت سااااااااااااااااااااااکت لیمو حرف نزن شنیدی هیچی نگو منم با یه قیافه پلیییییید میگفتم الهی بمیرم برات استرس داری نترس داداشی نمیخوردت خلاصه کنم براتون در حال انتقام گرفتن هستیم  خانم خواهر هم هی راه میره بهش میگه اخخخخخخخخخخخخخلاقتو درست کن با خانمت میخوای اینجوری کنی عجیب این روزها برادرمان را دوست داریم و برایش خوشحالیم و دختری رو که اینطور برادرم رو خوشحال کرده رو هم خیلی میدوستیم

بین سه تا اقایون برادر نشستی به داداش بزرگه داری غرغر داداش کوچیکه رو میکنی که از وقتی رفته کلاس هاپکیدو میاد از تو به عنوان مترسک استفاده میکنه و راههای شکستن استخون دست و پا و گردنت رو بهت میگه هی  بلندت میکنه میندازه تو رو این ور اون ور داداش بزرگه میگه بیا چن تا فن بهت یاد بدم بزنی پدرش رو در بیاری منم ساده باور کردم اولین حرکتش چیز جالبی بود اینکه وقتی یکی مچت رو گرفته چه طوری مچت رو از دستش با یه چرخش در بیاری بعدش این مچ دست راست من گذاشت بین انگشت اشاره و انگشت وسطیش چنان فشاری داد که من رو مبل یه وری شدم داداش وسطی گفت نکن آقا الان میزنی مچ بچه رو میشکونی  در واقع یه کم دیگه فشار میداد واقعا مچم خورد میشد بعدش گفت بیا یه حرکت یادت بدم توووووووووپ آخه آدم چقد میتونه ابله باشه منم زل زدم بهش گفت مچ دستم رو اینجوری بگیر تا من بیام دستش رو بگیرم همچین خوابوند تو صورتم که عینه این فیلم ها صورتم یه وری شد بعدشم گفت حمله بهتر از دفاعه اینو هیچ وقت یادت نره من که دستم رو صورتم بود   بود بین خودمون باشه یه کوچولو اشکم تو چشام جمع شده بودمونده بودم چی کار کنم  قبلا گفتم که وحشی میشم یکی بزنه تو صورتم ولی خب نمیتونستم سر داداش بزرگه داد بزنم یا جفت پا برم تو شکمش که واسه همین بغض کرده بودم  اگه فرهاد بود زنده نمیموند فرهاد گفت واااااااااااااااای تو صورتش زدیییییییی داداش وسطی گفت دلت اومد اینجوری بزنیش آخه! مامانم زل زل فقط نگاه میکرد منم گفتم دیگه هیچ وقت این کارو نکن چون دفعه بعد معلوم نیست چی کار میکنم داداش بزرگه رو خیلی دوسش دارم ولی هیچ وقت به خاطر این کارش نمیبخشمش چه طوری تونست بزنه تو صورتم لا اقل اگه دو تا داد میزدم یه چنتا مشت فک نکنم اینقد قضیه برام تراژدی میشد

در مورد مچ دست راستم که فرداش اصلا نمیتونستم تکون بدم هم دیگه حرفی نمیزنم شیطونه میگه یه کلاس رزمی پیدا کنم برم از این فنا یاد بگیرم بعد بیام بزنم پودرشون کنما

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:42  توسط لیمو   | 

 

یه شب وقتی خوابم احساس میکنم ی چیزی تو تختم در حال حرکته از خواب میپرم رو تخت میشینم پتوم رو میزنم کنار و میبینم یه ماربزرگ سیاه تو تخت من داره لای دست و پاهای من میخزه از تخت میپرم پایین یه جیغ بلند میکشم و مامانم رو صدا میکنم با بدبختی خودم رو میرسونم سمت در اطاق با باز کردنش میافتم بغل مامان حالا مامان بیچاره از ترس رنگش شده عینه گچ منم فقط گریه نکردم منو گرفته بغلش و هی میگی چی شده اخه منم در حالی که سرم رو شونشه میگم رو تختم یه مار گنده است اونم میگه آخه دختر ۳ نصفه شب مار تو اطاق تو چی کار میکنه منم که دیگه گریم گرفته میگم به خدا تو تختم یه ماره خودم دیدمش چراغ رو روشن میکنه میره تو اطاق میگه ببین هیچی نیست خواب دیدی عزیزم منم که الا بلا خودم دیدمش مامان خوب نگاه کن شده بود عینه این فیلم ها که بچه به مامانش میگه تو اطاقش هیولا اومده حالا مامان پتو رو میگیره تکون میده زیر تخت و نگاه میکنه میگه ببین نیست خواب دیدی لیمو جان از اون اصرار از من انکار بعد از چن دقیقه بغل مامان موندن یه کم برگشتن به حالت عادی قبول میکنم که خواب دیدم مامان اینقدر دلش برام سوخته بود میگه تا حالا تو رو این طور رنگ پریده ندیده بودم یه لیوان آب بهم میده دستش رو میذاره رو قلبم چشاش گرد میشه

بعضی وقت ها بعضی از خواب ها نافرم شبیه واقعیته اون شب واقعا تا مرز سکته رفتم فک کنم آخرای اسفند بود که این اتفاق افتاد نمیدونم چرا یهو یادش افتادم  این دوبار که خواب این جونور رو این طور واقعی میبینم فک کنم بار سوم دیگه به دیار باقی بشتابم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:13  توسط لیمو   | 

 

دیشب جایی به همراه مامان تشریف داشتیم در راه برگشت مامان هی میگفت وای یه عالمه ظرف باید بشورم بعد هی نگاههای معنا دار به من میکرد منم که راه کوچه علی چپ رو اصولا خوب بلدم گفتم خب فردا میشوری دیگه الان برو بخواب

هرکی بگه واه واه چه تنبل خودشه من دیروز به اندازه کافی وظائف دختر خونه بودن رو انجام دادم کل خونه رو جارو زدم تازه گرد گیریم کردم خدا رو خوش میاد ظرفم بشورم

اگه گفتین اومدیم خونه چی دیدیم به به یه آشپزخونه دسته گل خلاصه آقای برادرمون یه دوره تمرینات فشرده برای روزهای خوش زندگی مشترک داره تجربه میکنه

فک کن خیلی جدی تو صورتت نگاه کنن بگن تو مثلا خواهری چه خواهری هستی که خبر از دل برادرت نداری که کسی رو دوست داره تو باید اول میفهمیدی خواهرا محرم راز برادراشونن در عرض ۵ دقیقه یه بنده خدایی بنده رو با خاک یکسان نمودن منم که معرف حضورتون هستم جواب ندم میگن لال  منم گفتم فک میکردم شما من و خوب میشناسین من اصلا آدم کنجکاوی نیستم از فضولی کردنم هیچ خوشم نمیاد کسی بخواد چیزی به من بگه گوش میکنم ولی هیچ وقت از کسی سوال نمیکنم اگه لازم میدید به من میگفت اگه نگفته حتما لازم نبوده من بدونم 

یکی دیگه زن میخواد بگیره من باید جواب پس بدم عجب دوره زمونه ای شده

حالاااااااااااااااااااااااااااااا دست دسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست سووووووووووووووووووووووت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:30  توسط لیمو   |