چقد شروع کردن سخته ها هی موندم چه جوری شروع کنم حالتون خوبه
خب منم زنده ام خدارو شکر همه جا امن و امان است آسوده بخوابید که ما بیداریم
عجب ماهی بود این دی برا من دیگه درد و مرض نبود که من نگرفته باشم حتی یه دکتر تشخیص داد که من کیس روانپزشکی هستم باید فورا برم پیش روانپزشک و شیش ماه تحت نظر باشم میبینی تو رو خدا تعریف کنم بخندین من دو هفته پیش با عرض معذرت دچار حالت تهوع شدم و خدا مرگم بده تو رشت وسط خیابون دیگه شما تا تهش برین بعد تا از رشت برسیم خونه یه بار دیگه ... بعد اومدم خونه یه بار دیگه ... بعد رفتیم دکتر مسمویت تشخیص داد و قرص پنج شیش تا آمپول و سرم بعد اومدم خونه بعد دوباره ... دو ساعت بعد دوباره .... دیگه خودتون رو بزارین جای من رسما مردم دو روز من همین جوری بودم که روز سوم یهو زدم به سیم آخر نه میتونستم بشینم نه می تونستم بخوابم نه میتونستم راه برم همش بیقرار بودم بعد از این یهو از این رو به این رو شدم اصلا دست و پامو و بدنم بلکل خشک شدم حرفم نمیتونستم بزنم دوباره بردنم دکتر دکتر هر چی سوال میکرد من اصلا دهنمو نمیتونستم وا کنم جوابش رو بدم مرتیکه آخرش نه گذاشت نه ور داشت گفت این مشکل روحی داره باید تحت نظر دکتر روانپزشک باشه مامان و میبینی انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرش دکتره هم گفت من دارویی نمیتونم براش بنویسم فردا ببرینش دکتر تا اومدیم خونه یه دفعه گردنم واسه خودش این ور اون ور میرفت عاطفه با دست گردنم رو نگه میداشت ولی گردنم باز کج میشد دیگه خودمم داشتم سکته میکردم که آقای داماد گرامی گفت من یه دکتر خوب میشناسم تو فلان کلینیک کار میکنه بیاین ببریمش اونجا رسما دیگه اشک همه در اومده بود که این چشه تا رفتیم اونجا خانم ها آقایون محترم همه اینا عوارض داروی ضد تهوع بود دکتره گفت این چیه به تو داده این بچه ۵۰ کیلو هم نداره این دوز قرص ماله ۸۰ به بالاست عوارضش بیقراریه گردن خود به خود برا خودش کج میشه یک دکتر باحالی بود از شدت درد گردن نمیتونستم نگاش کنم دو روزم بود نخوابیده بودم کلافه هم بودم بغض کرده بودم بعد میگفت چرا وقتی داری با من حرف میزنی نگام نمیکنی گفتم گردنم خیلی درد میکنه نمیتونم تکونش بدم میگفت من خوبت میکنم اصلا ناراحت نباش کاری میکنم خندون از اینجا بری منم فقط میگفتم یه کاری کنین من نیم ساعت بخوابم دارم از بیخوابی میمیرم که یه سرم داد یه هفت هشتا آمپولم تو سرم زدن یه آرام بخشم زدن منم یه ساعت خوابیدم از خواب که پا شدما از این رو به اون رو شدم چشمو وا کردم دیدم عاطفه نگران بالا سرم وایستاده تا بهش گفتم خیلی بهترم یه نفس راحت کشید باورم نمیشد که من خوب میشم بیچاره مامان پدرش در اومد تو اون سه روز الان تا میگم آخ همه سکته ناقص میزنن
خلاصه این قصه رو براتون گفتم که بدونین نزدیک بود بی لیمو بشین الکی الکی داشتم میمردم
