تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

جدا من تو کف شانسم موندم یعنی الان میگفتم خدایا این مدرس زبان لطفا یه پسر باشه جون باشه خوش تیپ باشه یه زن نود و نه ساله گیرم میومد حالا که من از خدامه همون پیر زنه نود و نه ساله گیرم بیاد خدا با من بازیش گرفته آخه چه معنی میده معلم اینقد جون باشه آخه بد تر از اون چه معنی میده مرد باشه خب بابا من مشکل دارم با مدرسای مرد زبان اصلا خوشم نمیاد ازشون برم به کی بگم

حالا این وسط یه چیزی تعریف کنم بخندین در این که قربونش برم خدا جون چرا موقعی که باید بعضی از حرفای ما رو زیر سیبیلی رد کنه فوری حاضر آماده میکنه این جور موقع ها که باید گوش بده ۱۸۰ درجه با چیزی که میخوای فرق داره یادمه ترم ۳ بودم زمستون بود کلاسم ساعت شیش و نیم تموم شد میخواستم برگردم خونه تنها وسیله ای که میشد برگشت باهاش یه مینی بوس بود که توش پر از دانشجو بود خب منم سوار شدم و راه افتادیم یه دختر پسر جلوی من نشسته بودن آروم داشتن با هم حرف میزدن میخندیدن یه لحظه به خدا فقط یه لحظه تو ذهنم گذشت خوش به حالشون حدا اقل حوصله اشون سر نمیره ای کاش الان یکیم کناره من نشسته بود با هم حرف میزدیم زمان زود تر میگذشت. موقعی که رسیدم داشتم میرفتم برا انزلی ماشین بشینم که دیدم یه نفر صدا میکنه خانم خانم ببخشید خب منم برگشتم ببینم کیه فک کردم میخواد آدرس بپرسه یه هو پسره بی مقدمه برگشت گفت من اصلا قصد مزاحمت ندارما من چشمام گرد شده بود که یعنی چی خب! گفت من شما رو تو ماشین دیدم خیلی ازتون خوشم اومده تا داشت اینا رو میگفت ما هم گرفتیم که یعنی چی و اینا فوری گفتم نه آقا بیخود وقتتون رو تلف نکنین  حالا من دارم تن تن راه میرم اونم تن تن داره دنبالم میاد میگه آخه شما یه لحظه به حرفای من توجه کنین بعد بگین نه هی من میگم نه دیگه دارین مزاحمت ایجاد میکنین  همین حرفا بود کلی حرف زد منم بیشترش یادم نمیاد تا رسیدیم اونجا که من باید سوار ماشین میشدم حالا از اون اصرار از من انکار قیافه اشم خیلی مظلوم بود دلم نمیومد خشانت به خرج بدم و از این صوبتا به زور که حالا شما شماره من و داشته باشین دیگه من برا اینکه دست بر دراه گفتم خیله خب قسمت جالبش اینجاست که دانشجوی مملکت نه کاغذ داشت نه خودکار  بعد یه جور با التماس کوله منو نگاه کرد که کاغذ خود کار بهش دادم اونم نوشت خلاصه گذاشت من سوار ماشین بشم  البته من بههش گفتم منتظر نباشین من زنگ نمیزنم این شماره رم برا اصرار خودتون گرفتم حالا بماند که تو ماشین چقد خنده ام گرفت گویا خدا جون میخواست به ما نشون بده که ما ... خودمونرو میشناسیم بهش شاخ نمیدیم فرزند حالا این داستان حسین کرد برا این بود که چی ما گذرا یه چیز از ذهنمون گذشت خدا زود گذاشت تو کاسه امون واسه این یکی که این همه دعا و نذر و نیاز کردیم این جوری بازم ممنون  خدا جون

اینم یه صحبت خصوص با خدا یعنی من میخوام بدونم درست روزی که من با یه نفر کل کل میکنم سر استقلال باید همچین اتفاقی بیفته  شیش تا بزنه این شانس رو من از کجا آوردم یکی بیاد به من بگه بعد از اون نطق های آتشین در باب باخت ها پشت سر هم استقلال و کری خوندن  باید این اتفاق بیفته حالا بگذریم از این که اصلا این بحث رو من شروع نکردم برا من تیم ملی مهم نیست چه برسه پیروزی استقلال فقط ملوان اونم برا ااینکه تیمه شهرمه و خیلی مظلوم افتاده بیچاره یکی میاد گیر میده بهش آتیشی میشم ولی ممنون خدا پس گردنی خوب و به موقعی بود

اصلانم راه نداره بگم که از چه سطحی باید شروع کنم آبروم رو که از سر راه نیاوردم پیش خودتون چی فک کردین واقعا

به خودم قول دادم این سری یه کفش خانمانه بخرم برا خودم ولی باز خانم بودن رو فدای راحتی پام کردم و باز کتونی گرفتم ای بمییییییییییری لیمو

در راستای اهداف بلند مدت برای خانم بودن فقط تونستم موهام رو بلند کنم حالا ببینم که میخواد به من بگه کله ات شبیه توپ پینگ پونگ شده تازه اشم اونقد بلند شده که اینجوری میپیچونمش بعد از این گیره ها میزنم بهش خوب متوجه شدین آره از همونا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:48  توسط لیمو   | 

فردا میخواااااااااااااااااااااام بخوابم تا ساعت ۱۲ وای چه رویایی فیتیله فردا تعطیله هورااااااااااا موج مکزیکی یه نفره لیمو نیستم اگه امشب تا ۳ بیدار نمونم فردا تا ۱۲ نخوابم عقده ای شدم رفت

از کامنتتاتون ممنون کامنتای اون پست پیش خودم محفوظه از اونایی که کامنتای خوشگل برام گذاشتن و حرفای خوشگل خوشگل زدن خیلی ممنونم از خوندنشون لذت بردم از اونایی که گفتن از تو بعیده این جور پست ها این جور اداها باید بگم که خب مگه من چمه هر چند این اولین  آخرین باری بود که همچین پستی تو این وبلاگ خوندین البته امیدوارم اون کسی که میخواستم بخونه هم خونده باشه خدمت دوستانی هم که گفتن این جور پست ها از بعیده هم بگم که شاید اینجا اومدم و بیشتر از شیطنت هام گفتم این تصور و ایجاد کردم که دختر الکی خوش یا به عبارتی سرخوشیم ولی منم آدمم یه دختر با تمام احساسات دخترونه در عین سرخوشیه و شلوغ بازیام و گاها بچه بازیی هایی که اینجا تعریف میکنم توانایی دوست داشته شدن و دوست داشتن دیگران رو هم دارم و امیدوارم فکر نکنین من الان دچار افسردگی حاد هستم که اون پست رو نوشتم نه اصلا خیلیم سرحالم و دیگه هم به گذشته فکر نمیکنم

بلاخره بعد از کش و قوس های فراوان با خودم رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم فردا باید برم برا تعیین سطح باید بگم که از زبان هیچی بارم نیست و اخرین باری که چشمم به یه کتاب زبان افتاده دو سال پیش بود که زبان تخصصی پاس کردم خدا فردا به دادم برسه حسابی آبروم میره ولی باید از یه جایی شروع میکردم زدن استارتش سخت بود که انگار قراره فردا زده بشه امیدوارم مدرسش خانم باشه به مدرسای مردی که زبان درس میدن آلرژی دارم یا به عبارتی ازشون هیچ خوشم نمیاد

میخوام یه داستان براتون تعریف کنم خوب گوش بدین تو خونه ما یه عنصر مذکر زندگی میکنه و یه عنصر مونث از اونجا که عنصر مذکر داستان ما یه کم مردم آزار تشریف داره از حرص دادن عنصر مونث لذت میبره  هر وقت که از کنارش رد میشه یه دستی یه پایی خلاصه یه کدوم از اعضای بدنش باید بخوره تو سر و کله این عنصر مونث طفلکی خب تا اینجا زیاد بد نیست چون عنصر مونثم به خوبی از خجالت عنصر مذکر بر میاد به موقعش ولی این عنصر مذکر نامرد نقطه ضعف عنصر مونث دستشه و هر از گاهی اونو حسابی دیونه میکنه عنصر مونثه داستانه ما از اینکه یکی بزنه تو صورتش روانی میشه وحشی میشه دیونه میشه برا همین وقتی یه روز که این دو تا عنصر کنار هم رو مبل نشسته بودن داشتن تلویزیون میدین با هم بحث میکردن سر یه موضوع این عنصر مذکر نامرد که تو جواب دادن کم میاره ا همچین میزنه تو صورتش که برق از سرش میپره عینه یه گربه وحشی میپره رو سر اون تا میتونه گاز میگره چنگ میزنه داد میزنه جیغ میزنه تو صورت من نززززززززززززززززززززن دیگه هیچ وقت تو صورته من نزننننننننن به خدا دفعه بعد میکشمتتتتتتتتتتتتت عنصر مذکر فقط با دو تا دستاش برای محافظت از صورتش دستای اونو نگه میداره میخنده وقتی عصبانیتش فرو کش میکنه آروم میشه خواهر این عنصر مونث بهش میگه اگه دستات رو نگرفته بود بعید نبود چشاش و با ناخونات در بیاری آدم یه لیتر آب کلر داره استخر تو دماغش بره ولی نقطه ضعف دسته پسر جماعت نده

امشب حسابی جوجه خوری داشتیم جوجه اینا که تازه امروز از تهران اومده بودنن اومدن خونمون جوجمون برا خودش کلی خانم شده حالا دیگه دو سه تا دندون در آورده و میتونه بشینه خوشبختانه هنوز همون طور تپلی مونده حسابی بغلش کردم عجب بوی خوبی میداد عاشق بوی بچه های زیر یه سالم وقتی میخنده و دست و پا تکون میده ها دلم میخواد بغلش کنم اینقد فشارررررررررررش بدم  چقد این بچه خواستنیه

اخ جون فردا میخوایم بریم تووووووووووووووولد چقد حرف دارم هنوز ولی خیلی طولانی شد بقیه اش برا بعدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:39  توسط لیمو   | 

 

 سی و یکی نظر ذوق زده شدم فراوان البته دو تاش خصوصی بود حالا نیاین یقه مو بگیرین بگین این که بیست و نه تاست

امشب دلم بد جور هوات رو کرده شاید به خاطر صحبت کردن در موردت بعد از مدت ها با یکی از دوستام بود نمیخواستم اینجا بنویسم چون شاید بیای بخونی بگی دیدی پشیمون شدی نه پشیمون نیستم هنوزم فکر میکنم بهترین تصمیم بود ولی دلیل نمیشه دلم برات تنگ نشه دلیل نمیشه با آهنگ هایی که باهاشون کلی خاطره داره از تو دلم نگیره

چند وقت پیش داشتم از پله ها بالا میومدم تلویزیون حتی نمیدونم چه برنامه ای بود فقط این جمله اش رو شنیدم خدا خیرت بده دختر کجا باشم از اینجا بهتر انگار یکی از پشت منو کشد همون جور وسط پله ها ماتم برد رفتم به دو سال پیش یادته اون روز دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شد اون روز این حرفت چه حاله قشنگی بهم داد  هنوزم یاد اون حرف و لحنت میافتم نا خوداگاه لبخند میزنم

هنوزم سه شنبه ها برام روز قشنگیه یادته دیگه. هنوز یادمه سالاد الویه رو بدون مرغ میخوری هنوزم یادمه که چقد بدت میمود وقتی ازم سوالی میپرسی بپیچونمت و جواب سر بالا بهت بدم هنوزم یاد گیر دادنت به یه موضوع که اگه تا تهش نفهمی دست بر نمیداری یادم میاد خنده ام میگیره چه چیزایی که دوست نداشتم بگم ولی تو به روش خودت وادارم میکردی که بگم یادته چقد حرص میخوردم.یادته وقتی فهمیدی اینجا رو دست کردم چقد دلخور شدی که بهت زودتر نگفتم ایکاش اصلا نمیگفتم بهت نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم ولی خب دلم خواست بعد ها که تو آرشیوم سرک کشیدم یادم بیفته که این روزا چقد دلم برات تنگه همون طور که پستای قبلی رو نگاه میکنم یادت میافتم اون اشاره هایی که خودم و خودت میدونیم فقط باید گفتنت یادته میدونستی متنفرم بهم بگن باید وقتی میگفتی باید بعدش میگفتی  این باید از اون بایدا نیست منم  میگفتم باید  بایده فرقی نداره

نه اشتباه نکنین این یه پست عاشقانه نیست برای کسی که عاشقش بودم نه این یه پسته برای کسی که خیلی آروم آهسته بهش چنان وابسته شدم  که برا خودم باور نکردنی بود اونم از طریقی که شاید برا خیلیا خنده دار باشه خودم با سر سختی شروعش کردم و خودم با سر سختی تمومش کردم خواهش میکنم اگه میخونی نخند بهم به اندازه یه دنیا دلم برای خودت و حرفات و و عصبانیتت و قهرات و دلخوریات و مهربونیات  و منطق اعصاب خورد کنت تنگه 

خودت میدونی که معذرت خواستن برام عینه مرگه ولی ازت معذرت میخوام به خاطر تمام ناراحتی هایی که یه زمانی برات درست کردم امیدوارم همون طور که خاطره هایی که ازت دارم برام عزیزن و یاد آوریشون برام قشنگن تو هم از من بدت نیاد اگه هر از گاهی به یادم میافتی با ناراحتی نباشه و بگی دوست خوبی برات بودم برات همیشه آرزوی بهترین ها رو دارم دوست خوبه من

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط لیمو   | 

 

 من تو این پرونده های بچه هایی که میان ثبت نام برا مهد گاهی یه چیزایی میبینم که نمیدونم بخندم یا تعجب کنم چند وقت پیش داشتم فتو شناسنامه مامان بابای بچه رو میذاشتم تو پرونده چشمم افتاد به سن و سال مامان باباهه مادره ۶۸ بود باباهه ۶۲ بعد یه دختر سه ساله و یه پسر شیش ساله داشتن دیروزم یه خانمه اومده بود دخترش و ثبت نام کنه برا پیش دبستانی دیدیمش فک کردم بیست و هشتیا بیست و نه باید داشته باشه بعد شناسنامه اش رو دیدیم اوف فقط شیش ماه از من بزرگتر بود

 یه خانمه دیگه دیروز اومده بود یه دختر بچه با مزه دو ساله داشت میخواست ثبت نامش کنه برا مهد به جون خودم ظرف دو دقیقه مهد رو با خاک یکسان کرد صندلیا رو پرت کرد این ور اون ور میزا رو برعکس کرد فوم رو دیوارا رو کند دستش میرسید اون چیزایی رو که به سقف آویزون کرده بودیم رو هم میکند حالا مامانش میخواست یره نمیرفت جیغ میزد من نیام به انجمن خانه گریزان مهد یکی دیگه هم اضافه شد اولین عضوش این انجم دانیال وقتی مامانش میومد دنبالش با هزار تا قربون صدقه میفرستادمش بغل مامانش تازه بعدشم بر میگشت با یه حالت جدی بهم میگفت فردا هم میام خونتونا

فسقلی یه زبونی داره که صبا که مامانش میاردش داره میره به مامانش یگه مواظب خودت باشیا تازگیا هم یادش دادم هر چی که میخوره بعدش به کسی که بهش داده بگه دست شما درد نکنه اینقدم بامزه میگه مدیر مهد وقتی برا بار اول شنیده بود اینقد ذوق کرده بود چند هفته پیش یه لیوان شربت برا خودم ریخته بودم اومد بهم با یه حالت دستوری میگه منم میخوام بهش گفتم باید بگی خاله لطفا یه لیوان شربت به من بده برگشته داد زده میگه نهههههههه یه لیوان شربت بده ده نگاش کردم گفتم من به پسرای بی ادب شربت نمیدم یه بار دیگه داد زد دید محلش نمیکنم پامو بغل کرد گفت خاله لطفا شربت بده ده مامانش شانس آورد نخوردمش اینقد که بامزه گفتش

یه روز خوب یعنی بری سینما با کسایی که دوستشون داری یه روز خیلی خوب یعنی یه شام پر از خنده زدن تو سر وکله هم پایین اوردن سقف رستوران یه روز عالی یعنی یک عالمه خرید ترشی جات مختلف از ملچ ملوچ( خدایا حتی اسمش میاد آب تو دهنم جمع میشه) چقد خوبه که تو یه روز اینقد به ادم خوش بگذره برین این فیلم دیوار رو ببینین خیلی قشنگ بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط لیمو   | 

 

گاهی اوقات بعضی چیزا اینقد دمه دستت قرار دارن که متوجه اشون نمیشی اگرم متوجه بشی فک میکنی هر وقت اراده کنم بدستشو میارم برا همین زیاد جدیش نمیگیری هی چشت بهش میافته میگی حالا وقت هست بعدا ولی حیف که اینو نفهمیدی که این دمه دست بودن همیشگی نیست حالا که با تمام وجود میخوایش هر چی دستت و دراز میکنی انگار از جلو دستت دورتر میشه بعضی از تجربه ها به چه بهای سنگینی بدست میاد

۱۸ سال گذشت چقد سریع زمان میگذره ۱۸ ساله که نیست و ۱۸ ساله که به نبودنش عادت کردیم سال های اول سالگرد فوتش همه گریه میکردن با گریه از اخلاق خوب و خاطراتی که با هاش داشتن حرف میزدن تا اسمش میومد اشک تو چشماشون جمع میشد و میگفتن خدا خوبا رو گلچین میکنه اما حالا سالگردش خواهر برادرا دور هم جمع میشن مامان یه غذایی درست میکنه مثله یه شب نشینی فامیلی میمونه اون وسط مسطا هر از گاهی یه خدابیامرزی هم گفته میشه یا یه خاطره جالب ازش تعریف میشه عجب خاصیتی داره این زمان تنها کسی که هنوز داغداره مامانه کسی که به قول خودش بعد از اون فقط برا من و فرهاد که زندگی میکنه کسی که هنوز رنگ لباساش سیاه و قهوهای و سورمه ایه کسی که هنوز موقع صحبت ازش صداش میلرزه چشاش خیس میشه اونه و کسی که از همه بیشتر سختی کشید بازم اونه فقط خدا میدونه که چقد هم پدر بود هم مادر بودن برایه یه دختر ۴ ساله و یه پسر ۱۲ ساله سخته چطوری باید این کارایی رو که برای ما کردی جبران کنیم مامان اصلا میتونیم یه ذره اشم جبران کنیم

خیلی دوست دارم مامان خیلی زیاد

 نماز روزه هاتون قبول

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:37  توسط لیمو   | 

 

نمیدونم چرا اصلا نوشتنم نمیاد چرا؟ زل زدم به این صفحه سفید که چی بنویسم

مامان اومد تا دو روز بعد از اومدن مامان خیلی وحشتناک بود فرصت نفس کشیدن نداشتیم همش در حال مهمون داری پذیرایی کن ظرف بشور  خونه رو هی تمیز کن از خستگی داری میمیری ولی به همه لبخند بزن و خوش آمد بگو برای هزارمین بار به داستان مامان که وقتی ازش میپرسیدن چه طور بود خوش گذشت گوش کن تا میخواستی بشینی بلند شو چایی بیار شربت بیار شیرینی تعارف کن فقط اینو بگم که دیگه چهارشنبه که عاطفه و برادرا برای شام دعوت بودن خونه دیگه من رسما از شدت خستگی و گرما و کار زیاد به یه اسب وحشی که آماده لگد زدنه تبدیل شده بودم خب هر آدمی تا یه اندازهای طاقت داره روز اومدنش که از ساعت ۷ صبح تا خود ۱ که اومد همونجور در حال تمیز کردن خونه آماده کردن وسایل پذیرایی بودیم بعدش ۴ صبح خوابیدم ۷ بلند شدم رفتم سر کار بعد که اومدم ماراتن مهمونا شروع شد تا خود چهار شنبه که با دعوت برادرا و عاطفه برای شام تموم شد دیگه چهار شنبه رسما جنازه من بود که این ور او ور میرفت لیمو وقتی خسته است وقتی درست نخوابیده وقتی گرمش اصلا لیموی شیرینی نیست حتی ترشم نیست تبدیل میشه به یه لیموی تلخه بد مزه خوشبختانه روال زندگیمون مثله قبل شده

سوغاتیام خووووووووووووووووووووووووووووووب بود از دیدنشون لذت بردیم

یه سوال چرا همه از مامان سراغ قبر هابیل رو میگرفتن ؟ اینقد مهمه که اون بیچاره واقعا ۹ متر بوده یا هفت متر؟

روز قبل از اومدن مامان رفتیم شهر بازی خیلی خوش گذشت تلخ ترین خاطره من بر میگرده به تابستون قبل که همه رفتن شهر بازی من موندم خونه امتحان محاسبات عدیدیه کوفتی رو بخونم ولی امسال جبران کردم نرفتن اون سری رو اینقدر جیغ و داد زدیم بهترین جا برای جیغ زدن از ته ته ته دله لازمه که بگم فرداش صدام در نمیومد خیلی خوش گذشت چقد خندیدیم یکی از دوستای منم باهامون اومده بود چقد به قیافه بیچاره وقتی سوار فیلپر شدیم خندیدیم از ترس سفید شده بود هی میگفت لییییییییییییییییمو کی تموم میشه یا وقتی سورنا سوار شدیم یه خانمه پشته ما نشسته بود جیغ میزد نگه داااااااااااااااااااااااااااااااااااار مرتیکه مگه با تو نیستم نگهههههههههههههه دااااااااااااااااااااااااااار خب به این نتیجه رسیدم که دیگه هیچوقت سوار این وسیله کوفتی نمیشم آخر شبشم نزدیک بود بدونه لیمو بشین موقعه شام لقمه چنان تو گلوم گیر کرده بود که داشتم اشهدم ر میخوندم عاطفه ار ترس داشت سکته میکرد جیغ مییییزد آب  بیارین فرهادم خیلی خونسرد میگفت چیزی نیست بابا الان خوب میشه اینقد دلم میخواست یه مشت بکوبم تو شکمش و بگم پسر خفه شدن مگه شاخ و دم داره دارم خفه میشم ولی خب میبینین که نشدم

بعد از شام برا همه بستنی میاری آقایون همه بستنیاشون رو میگیرن خانما یکی نه شام زیاد خوردم بستنی نخورم بهتره یکی دیگه رژیم دارم نفر بعدی نه من هفته ای یه بار باید بستنی بخورم و بهانه هایی از این دست و تو هم نامردی نمیکین همه بستنی هایی که خورده نشده رو ردیف میکنی جلو خودت با هر یه قاشقی که میخوری یه سخنرانی تووووپ میکنی رژیم چیه آخه الان که جوونی نخوری کی بخوری وقتی که پیر شدی و قند و چربی خون و فشار بالا گرفتی میخوای بخوری چه طوری شماها از بستنی میتونین بگذرین که یکی از خانم ها با گفتن بعله منم ۴۹ کیلو بودم همینو میگفتم اگه مثله من ۷۰ بودیم همین جوری سخن رانی میکردی که تو خفه خون میگیری و به خوردن بستنیت ادامه میدی

به تو چه بچه نمیخوره نخوره تو بخور حالشو ببر.

شانس آوردین نوشتنم نمیومد

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:46  توسط لیمو   | 

 

۱- تا حالا چند بار این صفحه رو باز کرده باشم که بنویسم نشده باشه خوبه؟ به معنای واقعی خسته ام کار بیرون و خونه به هیچ عنوان با هم جور نیست اگه هم جور باشه حداقل با من یکی جور نیست به خودم قول دادم مامان که اومد یه هفته هم بهش فرجه میدم بعد از یه هفته نمیخوام تا چند هفته ریخت آشپزخونه به  خصوص ظرفشویی رو ببینم تو این چند روز مردم از بس ظرف شستم اونم من که از این کار متنفرم حالا تو این مدت که نبودم اینجورم نبوده که همش در حال کار کردن باشم به همون اندازه هم مهمون بودم داشتن برادر خواهر خیلی خوبه خیلی زیاد حداقل هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنی

۲- هی من میگم وقتی من خوابم یهو منو بیدار نکنین اگه هم بیدار کردین سوال نکنین اگه هم سوال کردین انتظار جواب منطقی از من نداشته باشین بابا جون من از خواب بیدار میشم تا ۵ دقیقه مغزم هنگه کامله حتی معنی کلمه هارم نمیفهمم کیه که گوش کنه دیروز نیلوفر اومده منو از خواب بیدار کرده که خاله میای بریم رشت حالا من اصلا متوجه منظورش نمیشم خودش میگه با یه حالت گنگ منو نگاه میکردی میگفتی رشت دیگه چیه بعدش فک کن خوابی یهو بیدار میشی میبنی طوطی عاطفه زل زده تو چشات (رفته بودن رشت ایشون برا اینکه تنهایی اذیتشون نکنه تشریف آوردن خونه ما) اینقد ترسیدم که تا اومدم دوباره بخوابم یک صدا های عجیب غریبی از خودش در میاورد هی هرچی هلش میدادم اون ور تر دوباره میومد  دم گوشه من قرچ قرچ میکرد تا اون روی منو بالا آورد با یه ضربه محک پرتش کردم اون ور عاطفه اگه بفهمه

۳-فرهاد جان عزیز دل خواهر اگه کمک نمیکنه ولی در امر خرید هله هوله بسیار با جدیت و کوشش عمل میکنه و ما فراوان مشعوفیم از دیدن بستنی های رنگ وارنگ و ژله های گوگولی مگولی و ما به خاطر همین خوراکی ها نمیتوانیم نقشه های شوم خود را عملی کنیم ولی یکی دو تا چشمه براش اومد تا بدونه من مامان نیستم که دستور صادر کنه من بگم چششششششششششم

۴-امروز تولد اینجاست دو سال از اولین روزی که اینجا شروع کردم به نوشتن میگذره پر از  روزای بد و خوب لیمو کوچولو ی عزیزم تولد دو سالگیت مبارک عزیزم

حرف زیاد دارم برای گفتن ولی بیشتر خوابم میاد مامان فردا نه پس فردا میاد به زودی هو از خجالت وبلاگاتون در میام به خدا وقت نمیکنم یا خوابم یا مهدم یا مهمونم یا دارم کارای خونه رو میکنم مامان تووووووووووووووووو رو خدا زود بیاااااااااااا این مدل زندگی رو اصلا دوست ندااااااااااااااااااااارم

مامان اومد ساعت ۱ شب و الان من از شدت خستگی خوابم نمیبره فقط خواستم این لحظه رو ثبتش کنم تا بعد بیام درست حسابی بنویسم وای خدایا خیلی خسته ام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:48  توسط لیمو   |