تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

۱- مامانم دیروز رفت و تا اخرین دقیقه ها مشغول این ور اون ور دوئیدن بود که لیمو گوشت اینجاست مرغ اینجاست نون تو این طبقه یخچاله شیر اون ور ترش پیاز سرخ کرده تو فریزره تا بلاخره در این دقایق اخر هم داد ما را در آورد که ای بابا مامان جون گلم عزیزم تو این خونه یه یخچال هست یه فریزر هر چی تو این نباشه تو اون یکی هست  این همه گفتن نداره که تا نهار خوردیم بدو بدو رفتیم یک عالمه بوس بوسیش کردم یه عالمه هم بغض کردم یک عالمه هم از فامیل ها اومده بودن بدرقه اش وقتی ماشین راه افتاد انگار این قلبم اومده بود تو گلوم یک عالمه هم دلم میخواست بشینم گریه کنم ولی به خاطر حضور آقایون برادر که منتظر بودن تا یه قطره اشک از من ببینن تا اخر عمر مسخره ام کنن اصلا گریه نکردم من با فرهاد برگشتم دلقک اومدیم خونه چقد منو خندوند دمپایی مامان بغلش گرفته بعد مثلا با گریه به من میگه الهی بمیرم برات مامان این آخرین چیزیه که پوشیدی امروز صبح که پا شدم مامان نبود خیلی دلم گرفت همیشه صبحا کلی باید براش غرغر میکردم اونم میومد سرمو میبوسید نازم میکرد مامان زوووووووووووووود بیا هر کیم گفت لوووووووووووس خب چیه دنیا به ادم های لوسم نیاز داره

۲- کسی میدونست امروز تعطیل رسمیه صبح زنگ زدن به من گفتن اونم کی وقتی بیدار شدم و آماده شدم  اون موقع گفتنش چه فایده داره دیگه خوابم نمی بره که نیلو از همسترش خسته شد آوردن دادنش به من نمیدونین چه حالی باهاش میکنم که اولن یکی از تفریحات سالم من اینه که وقتی خوابه میرم آروم میزنم تو سرش وقتی از خواب میپره قیافه اش خیلی باحال میشه چقده نازه آخه یه روز بالا سرش وایستاده بودم داشتم قربون صدقه اش میرفتم اونم با صدای بلند احساس کردم یکی داره نگام میکنه آفرین فرهاد بود اگه تا الان به عقلم شک داشت الان مطمئنه وقتی رو پاهاش میشینه بعد با دستاش غذاش رو تو دستش میگیره تو لپش جمع میکنه که دیگه آخرشه دلم میخواد اینقد فشارش بدم تا دل و روده اش در بیاد غروبا که از خواب پا میشه همچین میچسبه به شیشه انگار میگه بیا با من بازی کن حوصله ام سر رفته چشاش عینه منجوق میمونه دیروز خواب بود یه تیکه خیار گرفتم جلو دماغش تو خواب دنبال خیاره راه افتاده بود حتی چشاشم وا نکرد خیلی با حاله

۳ - چند وقت پیش من و مامان و عاطفه جلو مغازه داییم بودیم بعد اون روز هوا خیلی گرم بود من که اینقد وحشی شده بودم دلم میخواست مانتوم رو بگیرم پاره پوره کنم بعدش شوهر دختر داییم با موتورش اومده ما رو که دید گفت ای بابا هوا اونقدرام گرم نیستا یه نگاه عصبانی به سر تا پاش کردم گفتم برا شما نبایدم گرم باشه یه شلوار پارچه ای مشکی یه بولیز مردوه نخی سفید با یه صندل بعد میگه هوا گرم نیست

تابستون که که میشه این پسرا رو میبینم که یه اکیپ میشن با هم میرن مسافرت یا میری لبه دریا میبینشون که با یه شلوارک لبه ساحل دارن یا والیبال بازی میکنن یا فوتبال چه برنزه ایم شدن ..... میبینی که ای بابا تابستونا پسر بودن از دختر بودن کیفش بیشتره

۴- هی میان به ما پیشنهاد های بی شرمانه میدن که بیا بریم دریا برنزه کنیم یه کم رنگ بگیری بدبخت ولی هرچی پیش خودم حساب میکنم میبینیم نه حالش و دارم برم سه چهار ساعت تو آفتاب دراز بکشم نه حوصله اش رو نه تحمل دردش رو تو روزای اول اینه که توی فامیل ما همه برنزه ان منم مشغول نور افشانیم وقتی کنارشون وایمیستم

۵- بابا رنگ سبز مد خیلیم رنگ قشنگیه ولی وقتی که مانتو و شال کیف و کفشت رو سبز می پوشی فک نمیکنی بقیه تو رو با یه زمین فوتبال متحرک اشتباه میگیرن طبق مد گشتنم حدی داره دیگه اصلا هم ربطی به متنفر بودن من از سبز نداره ها گفته باشم

با عرض پوزش نمیتونم برای بلاگفایی ها کامنت بزارم چون کامنتم ثبت نمیشه اگه اثری ازم نیست برا اینه در اولین فرصت اقدام به کامنت گذاری میکنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:34  توسط لیمو   | 

 

۱- مامانم جدی جدی داره میره ها همش میگفتم کو تا نیمه شعبان حالا مونددددددددده ولی یه هفته دیگه داره میره نمی خواااااااااام من بی مامانم چی کار کنم تو این ۱۲ روز خودم برا کی لوس کنم صبا برا کی غر غر کنم ماااااامااااااان این توصیه های قبل از سفرش من و کشته همش در مورد غذا درست کردنه آخه میدونین پسرش از سر کار میاد خسته است نهار بچه حداقل باید آماده باشه دیگه ای بابا این بچه ۲۷ سالشه آی فرهاد فرهاد یه کاری کنم سر دو روز بری جلو در بشینی منتظر مامان انتقام همه بلاهایی که سر من آوردی رو تو همین ۱۲ روز ازت میگیرم بنده داشتم لیست سوغاتی های مورد نظر خودم رو به مامان جان ارائه مینمودم که چی بگیره و چی نگیره بی ذوق برگشته میگه لیمو جان دخترم نمیشه پولش رو بدم خودت بری بگیر منم راحت شم واقعا که بی ذوقی مامان تولد که میشه پول کادو میدی سوغاتیم میخوای پول بدی آخر سر من میمیرم ولی اینا هنوز متوجه نمیشن که من دوست دارم یه کوچولو کسی با سلیقه خودش برام چیزی بگیره یه ذره غافلگیری میخوام یه ذره اهمیت برا این که کسی به خاطر من وقت صرف کنه و بگرده برام هدیه بگیره اصلندش هیشکی منو دوست نداره

۲- این تابستون کی تموم میشه هر چند الان اینجا هوا خیلی خنکه ولی از تابستون خسته شدم نمیشه یهو زمستون بیاد  دلم بخاری میخواد دلم گلوله شدن زیر پتو میخواد دلم چای و شیر شکلات و نسکافه داغ میخواد تو تابستون اصلا نمیچسبه دلم لیمو شیرین و پرتغال میخواد دلم پوشیدن جوراب و چنتا چنتا لباس گرم میخواد دلم پالتو میخواااااااااااااد دلم پاییز نمیخواد یهو زمستون میخواد

۳- این افتتاحیه المپیک پکن عجب با شکوه بودا عجب آتیش بازی هایی داشت من تو کف اون دختر بچه فنقول بودم که شعر خوند عجب اعتماد به نفسی داشت جلو اون همه آدم چه همشم میخندید باحال بود قیافه اش این رژه که دیگه اخرش بود فک کنم ورزشکارای یونان رو با ویلچر از زمین بردن بیرون پدرشون در اومد اینقد وایستادن تا همه کشورا رژه برن بدبختا تیم آمریکا رو دیدین به قول یکی از بچه نصفه آمریکا رو آورده بود با خودشن رفتن در زدن در خونه هاشون شما سهمیه المپیک دادیم پا شین برین پکن اون مشعلش که دیگه آخرش بود انتظار هر چی رو داشتیم الا این که یارو بره هوا همه با هم یک صدا اون موقع گفتیم اووووووووه خونه داداش وسطی بودیم دختر کوچیکه اش به شدت منتظر روشن شدن مشعل بود بعد درست چن دقیقه قبل از روشن شدن مشعل رفت دستشویی حالا من رفتم پشت در دستشویی میگم تو یه همچین لحظه تاریخیی دستشویی چی کار میکنی ؟ قبل از این در نظر من قشنگ ترین روشن کردم مشعل ماله المپیک سیدنی بود ولی این زده بود رو دست اون فقط بدیش این بود که خیلی برنامه های قدیمی توش بود زمانشم طولانی بود حوصله آدم سر میرفت ولی عججججججججججب آتیش بازیی داشتا

۴- یکی بیاد به من بگه چرا همه فک میکنن من آدم مناسبی هستم برا اینکه دیگران رو نصیحت کنم و بهشون حالی کنم که عسیسم این یارو که دوسش داری مورد مناسبی برات نیست و با هات جور در نمیاد بیچاره باهاش ازدواج کنی بدبخت میشی یکی میخواد بیاد من و نصیحت کنه بعد هی میان به من میگین بشین با این صحبت کن یه ذره نصیحتش کن انگار من شصتاد سالمه اونم چی در مورد ازدواج ای بابا کوتاه بیاین اگه نصیحت کردن کار راحتیه خودتون چرا این کار و نمیکنین تازه میدونین قسمت جالبش چیه با دختره حرف میزنین میگه لیمو جان شما تجربه اش رو نداری(آخه برا لیمو که پیش نمیاد فقط برا اونا پیش میاد) متوجه نمیشی همون نمیفهمی خودمون به مادره هم حرف میزنی میگه نه لیمو جان سنتون کمه مقتضای سنتون حرف میزنین شما خوب متوجه نمیشین بابا جون پدرتون خوب مادرتون خوب این لیمو که هیچی نمیفهمه دیگه نصیحتش کجا بود اخه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:49  توسط لیمو   | 

 

 

۱ من شدیدا دلم برای مامانم و کلا کسایی که مجبورن صبح ها منو بعد از بیدار شدن ازخواب تحمل کنن می سوزه به خصوص مامان گلم که قربونش برم هدف اصلیه بدخلقی های صبح منه دیروز خیلی باهاش بد حرف زدم بعد که رفتم مهد عذاب وجدان گرفتم ناجور خیلی ناراحت شدم چون کلا دوست ندارم به عمد کسی از دستم ناراحت بشه زنگ زدم که از دلش در بیارم یه ذره قربون صدقه اش رفتم البته اونم دیگه عادت کرده ولی گفت آخه من که چیزی بهت نگفته بودم اینقد عصبانی شدی بهش گفتم آخه مامان گلم صبحا حرف زدن و سوال کردن از من و بی خیال شو لطفا تا حالا چند بار بهت گفتم صبحها اصلا با من کار نداشته باش من اون موقع که از خواب پا میشم احساس میکنم همه مقصرن به خاطر بیدار شدنم به اون زودی و منتظر اولین بهانه برا خالی کردن عصبانیتمم

 به نظرتون حرفم خنده دار بود به نظر خودم که خیلی جدی گفتم نمیدونم چرا مامان خندش گرفت !!!

۲- این تابستون که میشه ها من با این گنجشک ها داستانی دارم نمیدونم چرا همش سر از لوله بخاریه ما در میارن از اول تابستون تا حالا یه دهتایی در آوردم یه بار که نشسته بودم داشتم تلویزیون نگاه میکردم دیدیم بعله از لوله بخاری صدای تلق تلوق میاد به خاطر تجربه زیاد میدونستم منبع صدا چیه اصلا حواسم نبود که پنکه روشنه همین که لوله بخاری رو در آوردم دیدم یه گنجشکه کوچولو سیاه  داره زل زل منو نگاه میکنه تا خواستم بگیرشم پرید رفت حالا فک کنین پنکه هم روشن یعنی اگه میخورد به پنکه مردنش حتمی بود حالا تا این میرفت طرف پنکه من یه جیغ بنفش میکشیدم تا خودم رو رسنودم به بهش چی میگن جعبه کنترل پنکه خاموشش کردم حالا گنجشکه دو سه بار با رفتمن به سمت پنکه منو به مرز سکته رسونده بود  تا پنکه خاموش شد و جوجه گنجشکه قصه ما بعد از کوبیدن خودش به پنجره ها بلاخره راه خروج رو پیدا کرد و رفت به مامان گفتم اگه به پنکه میخورد و میمیرد هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم دیروزم یه گنجشک کوچولو رو از تو لوله بخاریه اطاقم در آوردم اینقد خوشم میاد وقتی تو دستم میگریمشون صدای تالاپ تولوپ قلبشون رو حس میکنم

۳- با مامان رفته بودیم خرید اینجا یه بازاری داره به اسم گیلار از شیر مرغ تا جون آدمیزار توش پیدا میشه من میخواستم دمپایی بگیرم همین طور که داشتم غرفه ها ارو نگاه میکردم نزدیک بود یه گربه رو له کنم خودم خیلی ترسیدم فک کنین زیر پاتون رو نگاه کنین ببینین یه گربه دراز به دراز افتاده اول میخواستم یه لقد جانانه بهش بزنم ولی دیدم خیلی شلوغه و هیچ طور نمیشه این کار و یواشکی انجام داد پس تمام عصبانیتم رو با یه لقد کوچولو خالی کردم قسمت عجیب ماجرا این بود اصلا گربه بر نگشت منو نگاهم نکرد انگار نه انگار

۴- دیروز همین که داشتم مثله همیشه پله ها رو دو تا یکی بالا میرفتم در عرض یک صدم ثانیه نزدیک بود با صورت پخش شم رو پله ها  و پیش بینی های مامان در مورد اینکه بلاخره من با این طرز بالا پایین رفتن از پله ها کار دست خودم میدم واقعیت پیدا کنه به نظرم ترس از افتادن وحشتناک تر از افتادن چون تا ۵ دقیقه قلبم تالاپ تولوپ میزد ولی باعث نشد درس عبرت بگیرم هنوز مشغول دوییدن از پله ها موقع پایین رفتن و دو تا یکی کردن موقع بالا اومدن هستم به شدت داارم با این نظر مامان که میخواد رو پله ها رو سنگ کنه مخالفت میکنم دلایلم هم کاملا عقلانیه فک کنین ۱- نه دیگه میشه دوتا یکی بالا اومد نه با سرعت ازش دویید پایین ۲- زمستونام که معمولا بنده جوراب پوشیدم باید هی بیفتم این تجربه نا گوار رو زمستون سال پیش خونه یکی از دوستام کسب کردم چنان لیزی خورم رو پله هاشون که عینه این کارتون تام و جری پنج تا پله رو چنان اومدم پایین که همه تعجب کردن چه طوره که جاییم نشکسته شانس آوردم ده تا پله قبلی رو با پاهام اومدم فک کن ۱۵ پله

۵- به علت علاقه وافری که اعضای خونه برای ترسوندن من و بعد خندیدن به قیافه من دارن چنان خط و نشونی براشون کشیدم که فک نکنم دیگه هیچکدومشون هوس کنن منو بترسونن شما اگه جای من باشین وقتی از در میخواین بیاین تو یه نفر از پشت در بپر جلوتون(نیلو) وقتی از حموم میاین بیرون یه نفر دیگه باز همون کار رو بکنه(عاطفه) و وقتی به شدت مشغول انجام کاری پشت کامپیوتر هستین و یه آهنگ قشنگ پس زمینه کارتون و از دنیا و آدم هاش دورین یه سر از پشت مانیتورتون بیا د بیرون یه صدای وحشتناک از خودش در بیاره (فرهاد)همه اینا تو یه روز چی کار میکردینمیخواستم برم به مامان بگم تو رو خدا یه وقت خجالت نکشیا اگه میخوای شما میتونی منو بترسونی رو دروایسی نکنی یه وقت خخب کاری که من کردم این بود که با جیغ و داد فراون بعد از بار سوم  گفتم اگه فقط یه باره دیگه یه بار دیگه هر موجود زنده ای تو این خونه منو بترسونه اینقد جیغ میزنم تا همه همسایه بریزن تو خونه تا آبروی همتون بره فک کنم همه فهمیدن که این بار من کاملا جدیم چون یه چند روزیه که خبری از ترسوندن من نیست

بلاخره سی دی آریان رو خریدم انصافا آهنگاش قشنگه من که عاشق آهنگ کی بجز من و نگو و قاصدکش شدم ولی در کل همه آهنگاش قشنگه این سه تا قشنگ تره یادش بخیر اولین کاستشون گل آفتاب گردون رو فرهاد برا من خرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط لیمو   | 

 

کلا دوست ندارم زیاد رو پستهای ناراحت کننده زیاد ترمز کنم بنا براین زود اومدم یه پست دیگه بزارم

۱- امروز تولد عاطفه خانم گل عزیز دله تولدش هزارتا مبارک دیروز به همین مناسبت فرخنده و میمون نه اون میمون این یکی میمون ما اقدام به احداث یک فروند کیکی شکلاتی نمودیم و خدا مرگ بده بی صبری و عجله رو که کیک زود در آوردم فک کردم درست شده اومدم برش گردوندم چشمتون روز بد نبینه کیک نبود که پوره شده بود چنان ضد حالی خوردم که تا عمر دارم یادم نمیره اینهمه کیک درست کردم تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود برام همچین داد زدم ماااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان بعدش با بغض بخونین کیکم خراب شد که فرهاد تو اطاقش شنید خلاصه کنم براتون برای حفظ آبرو با اعتماد به نفسی به خاک مالیده شده یکی دیگه درست کردم  و این قد چنگال توش فرو کردم تا مطمئن شم کاملا پخته که همه روی کیک سوراخ سوراخ شده بود بعدشم شکلات رو آب کردم و روش مالیدم و خب من که نمیگم ولی همه میگن که عالی شده بود البته خودم میدونستم

۲- این داداش بنده یه عادت خیلی خیلی زشتی که داره اینه که نمیدونم چرا هر وقت من عزمم و جزم میکنم که برم حموم اینم تصمیم میگره بعد تا من میرم حوله ام رو برادارم فرتی میپره تو حمومبعد داد میزنه لیمووو حوله منو بیار این کار زشت رو تا حالا چندیدن بار تکرار کرده خب لیمو هم صبرش حدی داره تحملش اندازه داره همیشه که نمی تونه نسبت به این کار زشت ساکت بمونه پس تصمیم میگره یه بار چنان حالی ازش بگیره که دیگه از این کارا نکنه این آقای برادر ما شبا ساعت ۱۰ تا ۱۱ میره بدوئه بعدشم که اومد خونه فوری میپره حموم که کاملا طبیعیه یه بار که  طبق برنامه داشت این کار رو میکرد من صبر کردم همین که موقع برگشتن زنگ خونه رو زد بنده رفتم حموم خدمتتون عرض کنم وقتی اومد خونه دید من حمومم آی کفری شد آی عصبانی شد آی من تو حموم خندیدم بهش حالا منتظر بمون تا من در بیام از اون به بعد فهمیده که چی لیمو اینه و دیگه کارهای زشته گذشتش رو انجام نمیده

۳- چند روز پیش خونه خواهر بزرگه بودیم موقع اومدن که خواهر بزرگه به همراه خانواده داشتن ما رو بدرقه میکرده آقای داماد همچین محکم زد پشت فرهاد که بومب صدا کرد بعدش فرهاد جلو رفت پشتش من بودم پشت من آقای داماد در یک لحظه یک فکر خبیثانه به سرم زد دستم رو بلند کردم و با شدتی دو برابر بیشتر آقای داماد کوبیدم پشت فرهاد تا برگشت من رفتم کنار دید پشتش آقای داماده با خنده گفت یه وقت رحم نکنیا آقای دامادم گفت من نبودم لیمو بود با اعتماد به نفس تمام گفت نه اون جرئت نداره که منم با یه قیافه مظلوم نگاش کردم و هنوز که هنوز ه نفهمیده این من بودم و جرئتشم دارم  نفسسسسسسسسسسس کشش

۴- این برنامه امشب رو میبینین من بعد از خانه سبز عاشق بازی این رامبد جوانم دیگه اصلا این بشر جدیم باشه من قیافه اش رو نگاه کنم خندم میگیره اون بابای زیزیگولو هم که جای خود داره

۵- مامان گلم داره میره سوریه قربونش برم ۱۰ روز قراره ما رو تنها بزاره و به شدت عذاب وجدان داره زیاد که من و فرهاد میخوایم این ده روز و چی کار کنیم نهار و شام رو قراره چی کار کنیم الان تا هر چی میگم تا میاد مخالفت کنه میگیم من و ده روز میخوای با این فرهاد تنها بزاری می دونی چقد به من سخت میگذره دلت میاد بهم نه میگی آی موثره این حرف اصلا معجزه میکنه البته در صورتی که عاطفه نباشه و گرنه یه پس گردنی نوش جان میکنم و شنیدن این که پاشو برو بچه پررو مامان گوش ندی به حرفشامن نمیفهمم این عاطفه چرا اصلا من و درک نمیکنه اخه خواهر من تو بلد نیستی خودتو لوس کنی تقصیر منه نه تقصیره منه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:1  توسط لیمو   | 

 

خب اومدم فک کنم طولانی ترین زمانی که نیومدم اینجا همین مدت باشه جالب اینجاست که دلم رای ویلاگای شما تنگ شده بود ولی برای اینجا حتی یه ذره هم تنگ نشده بمیرم برای اینجا که هیشکی دوسش نداره حتی خودم خب نیومدنم یکی به این دلیل بود که کیس و مانیتورم یه مدت رفته بودن مهمونی من و کیبورد و موس و اسپیکرو بی معرفتا تنها گذاشته بودند 

 تو این مدت که نبودم یه اتفاقی افتاد برام که به مدت چند روز کار من فقط گریه کردن بود نه از اون گریه هایی که میشینی یه گوشه گریه میکنی هیشکیم نمیفهمه نه از اون گریه هایی که حتی همسایه هاتونم میفهمن با هق هق و بغض

 یکی از بچه های مهد به طرز فجیعی مرد سه روز بود نمیومد و ما فک میکردیم مریضه و چون سرمون یه کم شلوغ بود پیگیری نکردیم که چرا نیومده تا اینکه یه روز که من تو مهد با چند تا بچه تنها بودم دیدم باباش و خواهرش اومدن با لباس سیاه یه جعبه خرما و اعلامیه اش رو برامون آوردن فقط خدا میدونه که من چه حالی شدم تقریبا میشه گفت که هیچی به ذهنم نمیرسید برا گفتن و اولین باری بود که تو همچین موقعیتی قرار میگرفتم

 بچه شیش ساله بغل مامانش کنار خیابون وایستاده بود که تریلی میزنه هم بچه هم مادرش و پرت میکنه بعد که میبینه مردم دارن داد و هوار میزنن دنده عقب برمیگرده درست از رو سر بچه رد میشه خونشونم صد متر پایین تر بوده یعنی پدرش خواهراش بعد از تصادف صحنه رو دیدن میگن همه خانم ها از دیدن اون صحنه غش کردن فک نکنم نیاز باشه توضیح بدم که چه اتفای برای بدن اون بچه افتاده و فقط خدا میدونه که من تا یه هفته چی کشیدم همش قیافش جلو چشمم بود عذاب وجدان گرفته بودم به خاطر اون یکی دو باری که دعواش کرده بودم هر گوشه مهد رو نگاه میکردم میدیدمش و همش اون باری که یکی از بچه ها رو هل داده بود و من دستش رو گرفتم بردم یه گوشه نشوندمش و بهش گفتم تا وقتی که من نگفتم حق نداره از جاش بلند شه جلو چشمم بود خیلی گریه کردم خیلی زیاد و تا دو روز نمیتونستم بدون بغض ازش حرف بزنم و بیشتر برا خانواده اش گریه کردم و مادرش که جلو چشمش این اتفاق افتاده بود خلاصه یه مدت حال و حوصله نداشتم ولی خب مثله همه چیزای دیگه به این اتفاقم عادت کردم اینقد کوچیک بود که حتی نیاز نداره آدم بگه خدا رحمتش کنه

این بچه یه خورده مشکل جسمی داشته نمیدونم چرا تا هر کی اینو میشنوه میگه خدا بیامرزدش ولی اینجوری براش بهتر شد من نمیفهمم این حرف و یعنی کسی که یه همچین حرفی میزنه نمیفهمه که اون بچه با وجود همه مشکلاتش عزیز یه خانواده بوده و خانواده اش اون دوست داشتن

شاید من خیلی احساسی دارم حرف میزنم حق با اونا باشه نمیدونم

بببخشید نمیخواستم در موردش اینجا بنویسم ولی نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط لیمو   | 

 

 

 

در اسرع وقت اینجا یه پست طویل و طولانی و حسابی نگاشته میشود

این پست برا این بود که بگم زنده ام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط لیمو   |