تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

خب ما دوباره امدیم بله بله میدانیم نیازی نیست خودمان فهمیدیم که بسی شادمان شدید از آمدنمان

خب حالا چیه آرزو که بر جوانان عیب نیست؟ یا شایدم هست و من خبر ندارم

فیلم سینما یک رو دیدید بسی قشنگ و جالب و هیجان انگیز بود به خصوص که لئو جان ما هم در این فیلم هنر نمایی میکرد ما بسی بسیار زیاد لئو را دوست میداریم البته جالب بودن این فیلم در این بود که فیلم نامه اش اقتباسی بود اونم از یه فیلم نامه فک کنم هنک کنگی من هر دو تاش رو دیدم خدایی بیخود نیست به یکی میگن اسکورسیسی یا اسکورسیزی یه فرقی باید با کار گردان های دیگه داشته باشه خب خیلی قشنگ تر بود از اون یکی البته نباید بازیگراش رو هم فراموش کرد مت دمون که من بعد از ویل هانتینگ نابغه عاشق بازیش شدم با اینکه خیلی زشته لئو جان خودمان که در اکثر فیلم هایی که بازی میکنه نمیدونم چرا آخرش میمیره و در اخر جک نیکلسون خوفناک که بعد از فیلم درخشش ازش به شدت بدم میاد یا شاید هم میترسم خدایی خیلی ترسناکه همش فک میکنم بهش میاد که تو دنیای واقعی هم با تبر بیفته دنبال آدم ها تا بکشدشون همه اینا برای این بود که بگم فیلم قشنگی بود

من گفتم که چقده چقده آقای برادر رو دوست میدارم داش فرهاد دوست داریم داش فرهاد دوست داریم پیه چرا اینجوری فک میکنین لابد تو دلتون میگین ببین چی کار کرده براش که اینقده تحویل گرفته خب با اینکه ناراحت میشم درباره من اینجوری فک کنین ولی باید بگم ذات خبیث منو خوب شناختین

دیروز میخواستم برم کتاب خونه کتاب هایی رو که گرفتم تحویل بدم هوا خیلی گرم بود اونجام خیلی دور بود خیلی هم پیاده باید راه میرفتم دلم به حال خودم کلی سوخت که چقدر گناه دارم که یه هو یه فکری به ذهنم رسید رفتم پشت اطاق آقای برادر صورتم رو چسبوندم به شیشه اطاق خیلی خیلی مظلومانه نگاش کردم خندید و گفت چی میخوای مظلومانه تر نگاش کردم و گفتم کار داری گفت چه طور منم گفتم هیچی میخوام برم کتاب خونه گفتم اگه کار نداری منو ببری

اما انگار کار داری اشکال نداره خودم میرم بعد یه قیافه مظلومانه تردلش برام سوخید و گفت صبر کن الان میام منم دیگه تو دلم عروسی بود از این مسایل

اگه از بوسیدن و اینا بدم نمیومد یه ماچ حسابی هم میکردمش که گفت از این به بعد هر وقت خواستی بری کتاب خونه بگو میبرمت که گفتم خیلی دوست دارم

بهترین داداش دنیایی این شد که این معضل هم حل شد

خب میخوام اینجا یکسری اعترافات تکان دهنده بکنم میخوام بگم از چی میترسم هر کی هم بخنده امیدوارم تبدیل به تبدیل به مارمولک شه

من بسیار زیاد بسیار زیاد از رد شدن از خیابون میترسم مخصوصا خیابونی باشه که برای برا اول باشه که میخوام ازش رد شم در اینجور مواقع دوستان که اطلاع دارن از این قضیه کمک های شایانی انجام میدن مثلا یه روز موقع رد شدن از خیابون یکیشون مچ دست راست اون یکی مچ دست چپم رو گرفتن به زور دارن منو میکشن گفتم بابا مگه دزد گرفتین اگه یکی ببینه چی پیش خودش فک میکنه آخه و مسئله ناراحت کننده اینه که شدم موضوع خنده خب هرکی از یه چیزی میترسه منم از این میترسم خنده هم نداره

مورد بعدی حیوان مخوفیه که من در مورد اون نمیشه گفت فقط میترسم بلکه دچار فوبیا هستم یعنی نه تو تلویزیون نه عکسش نه هر چیزی که مربوط به اون باشه برام قابل تحمل نیست نمیدونم چرا هم هر وقت این شبکه 4 کوفتی رو میگیرم یه مستند در مورد اینا داره نشون میده خب فهمیدن بله ماااااااار

خواهرم میگه لیمو جان مار های اینجا ابی هستن کار به کار کسی ندارن گفتم من کار ندارم آبی هستن خشک هستن با هر چیز دیگه من مار ببینم مرم مخصوصا اون زبون بی ریختشون که هی میاد بیرون میره تو با اون خزیدنشون وای حالا نکته جالب اینه که خواهر مار رو تو دستش هم گرفته ولی اگه گفتین از چی میترسه از قورباغه تابستون که میشه قیافش دیدنیه خونه ما چون یه حیاط بزرگ پر از درخت و گل و گیاه این حیون هم توش زیاده هر از گاهی صدای جیغ داد خواهرم هم مایه مسرت اعضای خانواده است

خب زیادی حرف میزنم خودم فهمیدم نیازی به لنگه دمپایی نیست گفتگو میکنیم خودم با پای خودم میرم

تا دروردی دیگر دو صد بدرود

بعدا نوشت: بسی شادمان هستم که کتا هری پاتر وقدیسان مرگ را دانلود کرده و تند تند میخونم وای دیگه از کنجکاوی داشتم میمیردم دست این بچه های مترجم که تند کتاب رو ترجمه کردند درد نکن به مقدار زیادددددددددددد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:43  توسط لیمو   | 

این عنوان فقط برای ابراز ارادت خدمت برنامه طرح نو بویژه آقای رامبد جوان مردی برای تمام فصول انتخاب شده است من عاشق این برنامه شدم

الان ساعت تقریبا 4 صبح باز من ساعت خواب وبیداریم ریخته بهم و هر کار میکنم نمیتونم الان بخوابم نشستم پشت کامپیوتر خودم دارم اینا رو تایپ میکنم تا بعد با کامپیوتر آقای برادر روانه بلاگفاش کنم علت اینکه این کار رو با کامپیوتر آقای برادر نمیکنم اینه که کامپیوتر فرهاد به نحو وحشتناک و حرص در اوری کنده حالا این کند بودن علت های زیادی داره یکیش اینه که قدیمیه دلیل دیگه اینه که اینقدر برنامه و بازی تو این کامپیوتر بدبخت ریخته که آدم پشت الاغ هیچ وقت اینهمه بار نمیذاره چرا چون سازمان حمایت از حیوانات میاد به دلیل بد رفتاری با الاغ ما رو زندونی میکنه حالا آقای برادر شانس آورده که سازمانی برای حمایت از کامپوتر ها نیست وگرنه اون محکوم به حبس با اعمال شاقه میکردند منم که اعصاب ندارم پشت اون کامپیوتر که میشینم دلم میخواد مونیتورش رو خورد کنم

دیشب عروسیه بهترین صمیمی ترین نزدیک ترین و قدیمی ترین دوست من بود نمیتونم بگم چه حسی داشتم دیشب همش یه بغضی تو گلوم بود که علتش رو نمیدونم سپیده دیشب مثل فرشته ها شده بود تو اون لباس سفید و اون برقی که تو چشماش بود و میتونم بگم اون برق رو فقط من متوجه شدم اون لبخند های از ته ته ته دلش رو اون آسودگیه خیال بعد از 4 سال روکه خدا میدونه با چه زحمت و صبر وتلاشی تونست بهش برسه همیشه میگفت من میدونم که این رابطه سر انجامی نداره من میدونم مامانم راضی نمیشه و هزار تا نه دیگه و من بهش میگفتم حرفی رو که مامانم همیشه به من میزد یه سیب رو که میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره تا بیاد زمین میدونم که الان خوشبختی خیلی زیاد از ته قلبم برات خوشحالم میدونم که اینو میدونی

بنده رفتم عروسی تقریبا با کله ای که فاقد مو بود ولی باید بگم که خدا رو شکر مجبور نشدم با بولیز شلوار برم قسمت آقایون بشینم یه لباس خوشگل خانمانه پیدا کردم که به این کله بخوره ولی آی این کفش پدری از من در آورد که خدا میدونه اصلا لعنت به هرچی کفش که پاشنه اش از سه سانت بیشتر باشه الانم که یادش میوفتم پام درد میگره

این مدت که بنده نبودم به شدت درگیر کار های کار آموزی و پروژه ام بودم خیلی خیلی وقتم رو پر کرده طوری که به هیچ کاری نمیرسم

باور کردین نه بابا باور نکنین من هیچ وقت خودم رو زیاد درگیر نمیکنم پروزه رو دادم برام بنویسن جدا استاد چه فکر کرده به من برنامه داده برای پروژه نمیدونم واقعا فک کرده من میتونم برنامه بنویسم چه خوش خیالن استاد ها

کار اموزی مربوطه هم که به علت داشتن پارتی نمیرویم میدهیم یه امضای مفت و مجانی برای ما انجام دهند حالی به حولی میبریم

فقط میمونه یه مشغولیت فکری اونم اینه که گزارش کار آموزی را چگونه بنویسم هنوز جوابی برا این سوال پیدا نکردم

یه چیزی شما اگه وقتی دارین از دانشگاه میاین بیرون یه آقایی رو ببنین که براتون به شدت آشنا باشه ولی یادتون نیاد که کجا دیدینیش بعد اینقدر آقاهه رو آشنا نگاه کنین که بهتون سلام کنه شما هم جواب سلامش رو بدین بعد یه چند قدمی ازش فاصله گرفتین ییهو یادتون بیاد که ای وای این که همون استادتون که نیم ساعت پیش با هاش کلاس داشتین در مورد حافظه اتون چه فکری میکنین؟

تنها کار مفیدی که دارم انجام میدم کتاب خوندن کتاب کنت مونت کریستو رو خوندم یه کتاب سه جلدی یه شاهکار وای که هر چی از این کتاب بگم کم گفتم من الان از شیفتگان آثار الکساندر دوما هستم ترجمه اش هم محشر بود بعد از دزیره و راز داوینچی بهترین کتابی که خوندم قبلا سریالش رو دیدم مثل اکثر کتاب هایی که از روشون فیلم یا سریال درست میکنن اصلا قابل مقایسه نبود شانس آوردن این الکساندر دومای بیچاره زنده نبود تا ازشون به خاطر این کار شکایت کنه بگه بابا شما ابله ها زدین شاهکار منو داغون کردین که

به نظر من وقتی نمیتونن کاری رو درست انجام بدن اصلا چه اصراریه به انجام دادنش

خب برا امشب همین قدر حرافی بسه یک عالمه حرف دارم ولی دیگه حوصله تایپ کردن ندارم

خداحافظ تا دفعه بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:55  توسط لیمو   | 

سلام خدمت همه دوست جونای گل

کامپیوتر بنده ترکیده و به اینترنت کانکت نمیشه نمیدونم چه مرگشه

فعلا بنده اومدم سر وقت کامپیوتر آقای برادر ولی خیلی اذیت میکنه این کامپیوتر از بس که سرعتش پایین کلی خبر دارم ولی از بس این کامی آقای برادر منو حرص داده حال نوشتن ندارم فقط اومدم بگم زنده ام نمردم منتظرم کامی خودم درست شه با اون کانکت شم

تا درست شه خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:30  توسط لیمو   | 

ای وای خودم به این دو تا پست قبلی نگا میکنم دلم میگیره شما دیگه به بزرگواریه خودتون ببخشید

خب الان که مشغول نگارش این سطور پر محتوا هستم خواهر زاده گرامی  لیوان شیر کاکائو دست رنج خودش رو برام آورد

این نیلوفر اخلاقش برای من به صورت معما میمونه و هنوز نتونستم علت رفتارهای ضد ونقیضش رو درک کنم گاهی اوقات اینقدر آروم مهربون و دوست

داشتنیه که دلت می خواد بغلش کنی و هرچی ازت میخواد براش انجام بدی خب این روی خوبه سکه است

حالا این موجود دوست داشتنی یه رویه دیگه هم داره که من اون موقع دلم میخواد از نزدیک ترین پنجره یا دری که وجود داره پرتش کنم تو حیاط از بس که

تو اون حالتش لجباز و یک دنده بی منطق میشه مثل خودم حاضر جواب و برای هر حرفی یه جوابی داره به خاطر همین بین من و اون همیشه یه جنگ قدرت که هر کی سعی داره برتریه خودش رو ثابت کنه خب تا حالا که برنده این جنگ قدرت من بودم

خوشبختانه تو خانواده ما هنوز مدال طلای این قسمت ماله منه هر جا میخوان اسم کسی رو که برای هر حرفی یه جوابی تو آستینش داره اسم منو میبرن

خبر جدید اینکه بنده رفتم تا اون دنیا یه سلامی عرض کردم یه حال و احوالی هم با عزرائیل جان کردم برگشتم خونه دوباره جونم براتون بگه که بنده یکشنبه صبح با یه درد هولناک در ناحیه معده و یه کم بعد حالت تهوع رو به رو شدم اول هی گفتم لیمو جون شما حالت خوبه ببین هیچی نیست عزیز دلم الن بری بگی حالت بده و داری میمیری میبرنت کلینیک اونجا سرم باید بزنی و آمپول نوش جان کنی نمیدونم چرا محاله ممکنه من برم دکتربعدش سرم وآمپول

نزنم جدیدا هم دیگه نمیشه دکتر ها رو پیچوند خب تا زمانی که داشتم با خوم این حرف ها رو میزدم دیگه این درد لعنتی غیر قابل تحمل شد من خیلی بدم میاد آدم وقتی حالش بده زر زر شروع کنه گریه کردن به نظرم مسخره است ولی دیگه ببنین درد چقد شده بود که من کارم از زر زر رسیده بود به هق هق که دیگه گفتم حاظرم 40 تا آمپول بزنم این درد تموم وقتی رسیدیم کیلینیک با همون منظره سرم و امپول مواجه شدم من از این جهت از سرم زدن بدم میاد که منو سوراخ سوراخ میکنن تا رگم رو پیدا کنن ولی این بار پرستاره خیلی حرفه ای بود اولین مرتبه پیدا کرد این امپول ها هم که دیگه معجزه کرد سر 10

دقیقه حالم خوب شد دکتره که صورتم رو دید میگه تو چرا این رنگی هستی حیف که حالم بد بود دیگه تو اطاق اونم داشتم زر زر گریه میکرم وگرنه میگفتم شما صلاح میدونین چه رنگی بشم فشارم گرفت دیگه چشماش گرد شد میگه فشارت چرا رو 6 دیگه وحشی شده بودم من دارم میمیرم نمیگه دارو رو بده

برم داره باز جویی میکنه چند تا آزمایش هم داده که لابد فک کرده من میرم چقده این دکتر ها خوش خیالن

اینفد دکتر دکتر کردم یه چیزی یادم اومد زمستون من یه گوش درد وحشتناک گرفتم بعد میدونستم دکتر رفتنم مساویه پنیسیلین زدن از اونجایی که من حاظرم بمیرم پنیسیلین نزنم تو خونه با مامان صحبت کردم که اگه خواست پنیسیلن بده میگیم که من به حساسیت دارم دروغ مصلحتی

تا رفتیم و همون شد که من فک میکردم تا این جناب دکتر گفت یه پنیسیلین هم مینویسم گفتم که حساسیت دارم مامان خانم برگشت گفت آقای دکتر اگه لازمه دو تا بنویسین دیگه من از عصبانیت داشتم میترکیدم این آقای دکتر با یه لبخند ملیح منو نگاه کرد گفت دروغ گفتی حالا که این جوریه دو تا مینویسم منم نگاش کردم و گفتم شما میتونی چهار تا بنویسی ولی من نمیزنم که بعد منو آقای دکتر این جوری همدیگه رو نگاه کردیم این منماین آقای دکتر

از اونجایی هم که دیگه من یه کمی برگتر شدم از اون زمانی که مامانم میتونست بنده رو به زور وادار کنه به زدن پنیسیلین این بود که نزدم امپول رو

این بود ماجرای لیمو به دکتر میرود اینم بگم برم رفته بودیم کلینیک یه پسر بچه سه ساله رو آورده بودن آمپول بزنه این بچه یه جور گریه میکرد که دلم کباب شد برای این بیچاره آخه هیچ راهی نیست که بچه رو تا قبل از پنجم ابتدایی آمپول نزنن گناه دارن طفلکیا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:56  توسط لیمو   | 

خب باید بگم روز پدر مبارک باشه روز پدر مبارک

چند وقت پیش که روز مادر بود اینقده تو تلویزین هی میگفتن روز مادر مبارک هی در مورد مادر ها حرف میزدن برگشتم گفت این صدا و سیما خیلی بیشعوره که این جوری میکنه حتی یه دقیه خودشون رو نمیذارن جای بچه هایی که مادر ندارن یا جای بچه هایی که تو پرورشگاه هستن او بیچاره ها دیگه خیلی بد بختن نه مادر دارن نه پدر نه میگن چقدر اینا غصه میخورن مامان فقط نگام کرد شاید فهمید این یه جوری حرف دله خودمه

مثلا من الان معتقدم صدا و سیما خیلی بیشتر از اون روز بیشعوره

خب دسته خود آدم نیست که یه هویی دلش خیلی میگیره وقتی میبینه روز پدر رو به جای بابا ش باید به برادراش تبریک بگه بعد هی پیش خودش میگه خب مقصر کیه که من الان کسی رو ندارم که بهش روز پدر رو تبریک بگم بعد هی دور رو برم رو نگاه میکنم که شاید یه مقصر پیدا کنم ولی مقصری نیست حتی یه نفر که آدم دق و دلیش رو سر خالی کنه بگه تقصیره توئه

نمیدونم چم شده چرا یک ساله اینقدر جای خالیش رو بیشتر از موقع های دیگه احساس میکنم مامانی دارم که منو خیلی دوست داره منم به شدت دوسش داشتم نمیدونم اگه بابا هم بود من و مامان اینقدر به هم وابسته و نزدیک میشدیم یا من مثل اکثر دخترا کشیده میشدم طرف بابا

آقای پدر که الان داری از اون بالا منو نگاه میکنی شایدم یادت رفته نه آره دیگه یادت رفته و گرنه چرا هی خواهر خانمی باید بگه من خواب بابا رو دیدم هی کسای دیگه باید بگن ولی من یه بارم خوابت رو نبینم میشه بگی چرا؟ کاری کردم ناراحتی از دستم لطفا به خوابم بیا مشکلمون رو دوستانه حل کنیم

دلم خیلی برات تنگه آقای پدر

روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:59  توسط لیمو   | 

گاهی اوقات فک میکنم کنجکاوی چه حس مزخرفیه گاهی اوقات فک میکنم یه انسان تا چه حد میتونه وحشی باشهگاهی اوقاتم فک میکنم تو بعضی از لحظه ها خدا کجاست

دیروز یه چیزی رو دیدم که هنوز نتونستم برای خودم هضمش کنم که چرا باید یه همچین اتفاقی بیفته و چرا کسی نبوده که جلوی این اتاق رو بگیره

دیروز رفته بودم دانشگاه چپند تا از دوستام رو دیدم که دارن یه چیزی روازموبایل نگاه میکنن وقیافه های همشون خیلی نارحت بود این جاست که میگم کنجکاوی حس مزخرفیه گفتم بدین منم ببینم گفتن ولش کن خیلی مسخره و مناراحت کننده است گفتم اشکال نداره

فک میکنین چی بود؟

بیست سی نفر مرد بودن که یه دختر رو وسط خیابون داشتن میزدن داشتن به طور وحشیانه میزدن یه دختر جون که حتی نمیتونه در برابره یکی از اون مردا از خودش دفاع کن

طوری این دختر رو میزدن که خونش ریخته بود تو خیابون فک میکنین همین جا تموم می شه اشتباه میکنین

بعد از پنج دقیه کتک زدن وحشیانه یه نفر از جمعیت یه تیکه سنگ بزرگ رو میگیره از یه فاصله کم ÷رت میکنه رو سر دختره من مغز دختره رو دیدم که ریخت کف خیابون

خدایا خیلی به این اشرف مخلوقاتت افتخار میکنی لابد نه

جالب قضیه میدونین کجاست تو این زمان که دارن این بدبخت رو میزنن لباسش رو تو تنش پاره کردن یه مرد ی او وسط کاپشنش رو در آورده انداخته رو پاهای دختره که خدای نکرده نا محرم نبینه پا های اونو

ملت همیشه در صحنه داشتن چی کار میکردن داشتن با موبایل فیلم برداری میکردن

برام مهم نیست که اون چی کار کرده هر کاری هم کرده بود لاتیق این جور مردن نبود مگه این مملکت قانون نداره

مگه این جا جنگل که خودت حکم بدی خودت هم اجراش کنی این طور وحشیانه

این جور مواقع است که از آدم بودن خودم خجالت میکشم

همش دارم فک میکنم که کسی نبود حتی یه نفر که جلوی این آدما وایسه

متاسفم که اینجا قانون جنگل اجرا میشه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 6:10  توسط لیمو   |