۱- تا حالا چند بار این صفحه رو باز کرده باشم که بنویسم نشده باشه خوبه؟ به معنای واقعی خسته ام کار بیرون و خونه به هیچ عنوان با هم جور نیست اگه هم جور باشه حداقل با من یکی جور نیست به خودم قول دادم مامان که اومد یه هفته هم بهش فرجه میدم بعد از یه هفته نمیخوام تا چند هفته ریخت آشپزخونه به خصوص ظرفشویی رو ببینم تو این چند روز مردم از بس ظرف شستم اونم من که از این کار متنفرم حالا تو این مدت که نبودم اینجورم نبوده که همش در حال کار کردن باشم به همون اندازه هم مهمون بودم داشتن برادر خواهر خیلی خوبه خیلی زیاد حداقل هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنی
۲
- هی من میگم وقتی من خوابم یهو منو بیدار نکنین اگه هم بیدار کردین سوال نکنین اگه هم سوال کردین انتظار جواب منطقی از من نداشته باشین بابا جون من از خواب بیدار میشم تا ۵ دقیقه مغزم هنگه کامله حتی معنی کلمه هارم نمیفهمم کیه که گوش کنه دیروز نیلوفر اومده منو از خواب بیدار کرده که خاله میای بریم رشت حالا من اصلا متوجه منظورش نمیشم خودش میگه با یه حالت گنگ منو نگاه میکردی میگفتی رشت دیگه چیه بعدش فک کن خوابی یهو بیدار میشی میبنی طوطی عاطفه زل زده تو چشات (رفته بودن رشت ایشون برا اینکه تنهایی اذیتشون نکنه تشریف آوردن خونه ما) اینقد ترسیدم که تا اومدم دوباره بخوابم یک صدا های عجیب غریبی از خودش در میاورد هی هرچی هلش میدادم اون ور تر دوباره میومد دم گوشه من قرچ قرچ میکرد تا اون روی منو بالا آورد با یه ضربه محک پرتش کردم اون ور عاطفه اگه بفهمه۳-فرهاد جان عزیز دل خواهر اگه کمک نمیکنه ولی در امر خرید هله هوله بسیار با جدیت و کوشش عمل میکنه و ما فراوان مشعوفیم از دیدن بستنی های رنگ وارنگ و ژله های گوگولی مگولی و ما به خاطر همین خوراکی ها نمیتوانیم نقشه های شوم خود را عملی کنیم ولی یکی دو تا چشمه براش اومد تا بدونه من مامان نیستم که دستور صادر کنه من بگم چششششششششششم
۴-امروز تولد اینجاست دو سال از اولین روزی که اینجا شروع کردم به نوشتن میگذره پر از روزای بد و خوب لیمو کوچولو ی عزیزم تولد دو سالگیت مبارک عزیزم
حرف زیاد دارم برای گفتن ولی بیشتر خوابم میاد مامان فردا نه پس فردا میاد به زودی هو از خجالت وبلاگاتون در میام به خدا وقت نمیکنم یا خوابم یا مهدم یا مهمونم یا دارم کارای خونه رو میکنم مامان تووووووووووووووووو رو خدا زود بیاااااااااااا این مدل زندگی رو اصلا دوست ندااااااااااااااااااااارم
مامان اومد ساعت ۱ شب و الان من از شدت خستگی خوابم نمیبره فقط خواستم این لحظه رو ثبتش کنم تا بعد بیام درست حسابی بنویسم وای خدایا خیلی خسته ام
۱- مامانم دیروز رفت و تا اخرین دقیقه ها مشغول این ور اون ور دوئیدن بود که لیمو گوشت اینجاست مرغ اینجاست نون تو این طبقه یخچاله شیر اون ور ترش پیاز سرخ کرده تو فریزره تا بلاخره در این دقایق اخر هم داد ما را در آورد که ای بابا مامان جون گلم عزیزم تو این خونه یه یخچال هست یه فریزر هر چی تو این نباشه تو اون یکی هست این همه گفتن نداره که تا نهار خوردیم بدو بدو رفتیم یک عالمه بوس بوسیش کردم یه عالمه هم بغض کردم یک عالمه هم از فامیل ها اومده بودن بدرقه اش وقتی ماشین راه افتاد انگار این قلبم اومده بود تو گلوم یک عالمه هم دلم میخواست بشینم گریه کنم ولی به خاطر حضور آقایون برادر که منتظر بودن تا یه قطره اشک از من ببینن تا اخر عمر مسخره ام کنن اصلا گریه نکردم من با فرهاد برگشتم دلقک اومدیم خونه چقد منو خندوند دمپایی مامان بغلش گرفته بعد مثلا با گریه به من میگه الهی بمیرم برات مامان این آخرین چیزیه که پوشیدی امروز صبح که پا شدم مامان نبود خیلی دلم گرفت همیشه صبحا کلی باید براش غرغر میکردم اونم میومد سرمو میبوسید نازم میکرد مامان زوووووووووووووود بیا هر کیم گفت لوووووووووووس خب چیه دنیا به ادم های لوسم نیاز داره
۲- کسی میدونست امروز تعطیل رسمیه صبح زنگ زدن به من گفتن اونم کی وقتی بیدار شدم و آماده شدم اون موقع گفتنش چه فایده داره دیگه خوابم نمی بره که نیلو از همسترش خسته شد آوردن دادنش به من نمیدونین چه حالی باهاش میکنم که اولن یکی از تفریحات سالم من اینه که وقتی خوابه میرم آروم میزنم تو سرش وقتی از خواب میپره قیافه اش خیلی باحال میشه چقده نازه آخه یه روز بالا سرش وایستاده بودم داشتم قربون صدقه اش میرفتم اونم با صدای بلند احساس کردم یکی داره نگام میکنه آفرین فرهاد بود اگه تا الان به عقلم شک داشت الان مطمئنه وقتی رو پاهاش میشینه بعد با دستاش غذاش رو تو دستش میگیره تو لپش جمع میکنه که دیگه آخرشه دلم میخواد اینقد فشارش بدم تا دل و روده اش در بیاد غروبا که از خواب پا میشه همچین میچسبه به شیشه انگار میگه بیا با من بازی کن حوصله ام سر رفته چشاش عینه منجوق میمونه دیروز خواب بود یه تیکه خیار گرفتم جلو دماغش تو خواب دنبال خیاره راه افتاده بود حتی چشاشم وا نکرد خیلی با حاله
۳ - چند وقت پیش من و مامان و عاطفه جلو مغازه داییم بودیم بعد اون روز هوا خیلی گرم بود من که اینقد وحشی شده بودم دلم میخواست مانتوم رو بگیرم پاره پوره کنم بعدش شوهر دختر داییم با موتورش اومده ما رو که دید گفت ای بابا هوا اونقدرام گرم نیستا یه نگاه عصبانی به سر تا پاش کردم گفتم برا شما نبایدم گرم باشه یه شلوار پارچه ای مشکی یه بولیز مردوه نخی سفید با یه صندل بعد میگه هوا گرم نیست
تابستون که که میشه این پسرا رو میبینم که یه اکیپ میشن با هم میرن مسافرت یا میری لبه دریا میبینشون که با یه شلوارک لبه ساحل دارن یا والیبال بازی میکنن یا فوتبال چه برنزه ایم شدن ..... میبینی که ای بابا تابستونا پسر بودن از دختر بودن کیفش بیشتره
۴- هی میان به ما پیشنهاد های بی شرمانه میدن که بیا بریم دریا برنزه کنیم یه کم رنگ بگیری بدبخت ولی هرچی پیش خودم حساب میکنم میبینیم نه حالش و دارم برم سه چهار ساعت تو آفتاب دراز بکشم نه حوصله اش رو نه تحمل دردش رو تو روزای اول اینه که توی فامیل ما همه برنزه ان منم مشغول نور افشانیم وقتی کنارشون وایمیستم
۵- بابا رنگ سبز مد خیلیم رنگ قشنگیه ولی وقتی که مانتو و شال کیف و کفشت رو سبز می پوشی فک نمیکنی بقیه تو رو با یه زمین فوتبال متحرک اشتباه میگیرن طبق مد گشتنم حدی داره دیگه اصلا هم ربطی به متنفر بودن من از سبز نداره ها گفته باشم
با عرض پوزش نمیتونم برای بلاگفایی ها کامنت بزارم چون کامنتم ثبت نمیشه اگه اثری ازم نیست برا اینه در اولین فرصت اقدام به کامنت گذاری میکنیم
۱- مامانم جدی جدی داره میره ها همش میگفتم کو تا نیمه شعبان حالا مونددددددددده ولی یه هفته دیگه داره میره نمی خواااااااااام من بی مامانم چی کار کنم تو این ۱۲ روز خودم برا کی لوس کنم صبا برا کی غر غر کنم ماااااامااااااان این توصیه های قبل از سفرش من و کشته همش در مورد غذا درست کردنه آخه میدونین پسرش از سر کار میاد خسته است نهار بچه حداقل باید آماده باشه دیگه ای بابا این بچه ۲۷ سالشه آی فرهاد فرهاد یه کاری کنم سر دو روز بری جلو در بشینی منتظر مامان انتقام همه بلاهایی که سر من آوردی رو تو همین ۱۲ روز ازت میگیرم بنده داشتم لیست سوغاتی های مورد نظر خودم رو به مامان جان ارائه مینمودم که چی بگیره و چی نگیره بی ذوق برگشته میگه لیمو جان دخترم نمیشه پولش رو بدم خودت بری بگیر منم راحت شم واقعا که بی ذوقی مامان تولد که میشه پول کادو میدی سوغاتیم میخوای پول بدی آخر سر من میمیرم ولی اینا هنوز متوجه نمیشن که من دوست دارم یه کوچولو کسی با سلیقه خودش برام چیزی بگیره یه ذره غافلگیری میخوام یه ذره اهمیت برا این که کسی به خاطر من وقت صرف کنه و بگرده برام هدیه بگیره اصلندش هیشکی منو دوست نداره
۲- این تابستون کی تموم میشه هر چند الان اینجا هوا خیلی خنکه ولی از تابستون خسته شدم نمیشه یهو زمستون بیاد دلم بخاری میخواد دلم گلوله شدن زیر پتو میخواد دلم چای و شیر شکلات و نسکافه داغ میخواد تو تابستون اصلا نمیچسبه دلم لیمو شیرین و پرتغال میخواد دلم پوشیدن جوراب و چنتا چنتا لباس گرم میخواد دلم پالتو میخواااااااااااااد دلم پاییز نمیخواد یهو زمستون میخواد
۳- این افتتاحیه المپیک پکن عجب با شکوه بودا عجب آتیش بازی هایی داشت من تو کف اون دختر بچه فنقول بودم که شعر خوند عجب اعتماد به نفسی داشت جلو اون همه آدم چه همشم میخندید باحال بود قیافه اش این رژه که دیگه اخرش بود فک کنم ورزشکارای یونان رو با ویلچر از زمین بردن بیرون پدرشون در اومد اینقد وایستادن تا همه کشورا رژه برن بدبختا تیم آمریکا رو دیدین به قول یکی از بچه نصفه آمریکا رو آورده بود با خودشن رفتن در زدن در خونه هاشون شما سهمیه المپیک دادیم پا شین برین پکن اون مشعلش که دیگه آخرش بود انتظار هر چی رو داشتیم الا این که یارو بره هوا همه با هم یک صدا اون موقع گفتیم اووووووووه خونه داداش وسطی بودیم دختر کوچیکه اش به شدت منتظر روشن شدن مشعل بود بعد درست چن دقیقه قبل از روشن شدن مشعل رفت دستشویی حالا من رفتم پشت در دستشویی میگم تو یه همچین لحظه تاریخیی دستشویی چی کار میکنی ؟ قبل از این در نظر من قشنگ ترین روشن کردم مشعل ماله المپیک سیدنی بود ولی این زده بود رو دست اون فقط بدیش این بود که خیلی برنامه های قدیمی توش بود زمانشم طولانی بود حوصله آدم سر میرفت ولی عججججججججججب آتیش بازیی داشتا
۴- یکی بیاد به من بگه چرا همه فک میکنن من آدم مناسبی هستم برا اینکه دیگران رو نصیحت کنم و بهشون حالی کنم که عسیسم این یارو که دوسش داری مورد مناسبی برات نیست و با هات جور در نمیاد بیچاره باهاش ازدواج کنی بدبخت میشی یکی میخواد بیاد من و نصیحت کنه بعد هی میان به من میگین بشین با این صحبت کن یه ذره نصیحتش کن انگار من شصتاد سالمه اونم چی در مورد ازدواج ای بابا کوتاه بیاین اگه نصیحت کردن کار راحتیه خودتون چرا این کار و نمیکنین تازه میدونین قسمت جالبش چیه با دختره حرف میزنین میگه لیمو جان شما تجربه اش رو نداری(آخه برا لیمو که پیش نمیاد فقط برا اونا پیش میاد) متوجه نمیشی همون نمیفهمی خودمون به مادره هم حرف میزنی میگه نه لیمو جان سنتون کمه مقتضای سنتون حرف میزنین شما خوب متوجه نمیشین بابا جون پدرتون خوب مادرتون خوب این لیمو که هیچی نمیفهمه دیگه نصیحتش کجا بود اخه؟؟؟؟؟؟؟؟
۱ من شدیدا دلم برای مامانم و کلا کسایی که مجبورن صبح ها منو بعد از بیدار شدن ازخواب تحمل کنن می سوزه به خصوص مامان گلم که قربونش برم هدف اصلیه بدخلقی های صبح منه دیروز خیلی باهاش بد حرف زدم بعد که رفتم مهد عذاب وجدان گرفتم ناجور خیلی ناراحت شدم چون کلا دوست ندارم به عمد کسی از دستم ناراحت بشه زنگ زدم که از دلش در بیارم یه ذره قربون صدقه اش رفتم البته اونم دیگه عادت کرده ولی گفت آخه من که چیزی بهت نگفته بودم اینقد عصبانی شدی بهش گفتم آخه مامان گلم صبحا حرف زدن و سوال کردن از من و بی خیال شو لطفا تا حالا چند بار بهت گفتم صبحها اصلا با من کار نداشته باش من اون موقع که از خواب پا میشم احساس میکنم همه مقصرن به خاطر بیدار شدنم به اون زودی و منتظر اولین بهانه برا خالی کردن عصبانیتمم
به نظرتون حرفم خنده دار بود به نظر خودم که خیلی جدی گفتم نمیدونم چرا مامان خندش گرفت !!!
۲- این تابستون که میشه ها من با این گنجشک ها داستانی دارم نمیدونم چرا همش سر از لوله بخاریه ما در میارن از اول تابستون تا حالا یه دهتایی در آوردم یه بار که نشسته بودم داشتم تلویزیون نگاه میکردم دیدیم بعله از لوله بخاری صدای تلق تلوق میاد به خاطر تجربه زیاد میدونستم منبع صدا چیه اصلا حواسم نبود که پنکه روشنه همین که لوله بخاری رو در آوردم دیدم یه گنجشکه کوچولو سیاه داره زل زل منو نگاه میکنه تا خواستم بگیرشم پرید رفت حالا فک کنین پنکه هم روشن یعنی اگه میخورد به پنکه مردنش حتمی بود حالا تا این میرفت طرف پنکه من یه جیغ بنفش میکشیدم تا خودم رو رسنودم به بهش چی میگن جعبه کنترل پنکه خاموشش کردم حالا گنجشکه دو سه بار با رفتمن به سمت پنکه منو به مرز سکته رسونده بود تا پنکه خاموش شد و جوجه گنجشکه قصه ما بعد از کوبیدن خودش به پنجره ها بلاخره راه خروج رو پیدا کرد و رفت به مامان گفتم اگه به پنکه میخورد و میمیرد هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم دیروزم یه گنجشک کوچولو رو از تو لوله بخاریه اطاقم در آوردم اینقد خوشم میاد وقتی تو دستم میگریمشون صدای تالاپ تولوپ قلبشون رو حس میکنم
۳- با مامان رفته بودیم خرید اینجا یه بازاری داره به اسم گیلار از شیر مرغ تا جون آدمیزار توش پیدا میشه من میخواستم دمپایی بگیرم همین طور که داشتم غرفه ها ارو نگاه میکردم نزدیک بود یه گربه رو له کنم خودم خیلی ترسیدم فک کنین زیر پاتون رو نگاه کنین ببینین یه گربه دراز به دراز افتاده اول میخواستم یه لقد جانانه بهش بزنم ولی دیدم خیلی شلوغه و هیچ طور نمیشه این کار و یواشکی انجام داد پس تمام عصبانیتم رو با یه لقد کوچولو خالی کردم قسمت عجیب ماجرا این بود اصلا گربه بر نگشت منو نگاهم نکرد انگار نه انگار
۴- دیروز همین که داشتم مثله همیشه پله ها رو دو تا یکی بالا میرفتم در عرض یک صدم ثانیه نزدیک بود با صورت پخش شم رو پله ها و پیش بینی های مامان در مورد اینکه بلاخره من با این طرز بالا پایین رفتن از پله ها کار دست خودم میدم واقعیت پیدا کنه به نظرم ترس از افتادن وحشتناک تر از افتادن چون تا ۵ دقیقه قلبم تالاپ تولوپ میزد ولی باعث نشد درس عبرت بگیرم هنوز مشغول دوییدن از پله ها موقع پایین رفتن و دو تا یکی کردن موقع بالا اومدن هستم به شدت داارم با این نظر مامان که میخواد رو پله ها رو سنگ کنه مخالفت میکنم دلایلم هم کاملا عقلانیه فک کنین ۱- نه دیگه میشه دوتا یکی بالا اومد نه با سرعت ازش دویید پایین ۲- زمستونام که معمولا بنده جوراب پوشیدم باید هی بیفتم این تجربه نا گوار رو زمستون سال پیش خونه یکی از دوستام کسب کردم چنان لیزی خورم رو پله هاشون که عینه این کارتون تام و جری پنج تا پله رو چنان اومدم پایین که همه تعجب کردن چه طوره که جاییم نشکسته شانس آوردم ده تا پله قبلی رو با پاهام اومدم فک کن ۱۵ پله
۵- به علت علاقه وافری که اعضای خونه برای ترسوندن من و بعد خندیدن به قیافه من دارن چنان خط و نشونی براشون کشیدم که فک نکنم دیگه هیچکدومشون هوس کنن منو بترسونن شما اگه جای من باشین وقتی از در میخواین بیاین تو یه نفر از پشت در بپر جلوتون(نیلو) وقتی از حموم میاین بیرون یه نفر دیگه باز همون کار رو بکنه(عاطفه) و وقتی به شدت مشغول انجام کاری پشت کامپیوتر هستین و یه آهنگ قشنگ پس زمینه کارتون و از دنیا و آدم هاش دورین یه سر از پشت مانیتورتون بیا د بیرون یه صدای وحشتناک از خودش در بیاره (فرهاد)همه اینا تو یه روز چی کار میکردینمیخواستم برم به مامان بگم تو رو خدا یه وقت خجالت نکشیا اگه میخوای شما میتونی منو بترسونی رو دروایسی نکنی یه وقت خخب کاری که من کردم این بود که با جیغ و داد فراون بعد از بار سوم گفتم اگه فقط یه باره دیگه یه بار دیگه هر موجود زنده ای تو این خونه منو بترسونه اینقد جیغ میزنم تا همه همسایه بریزن تو خونه تا آبروی همتون بره فک کنم همه فهمیدن که این بار من کاملا جدیم چون یه چند روزیه که خبری از ترسوندن من نیست
بلاخره سی دی آریان رو خریدم انصافا آهنگاش قشنگه من که عاشق آهنگ کی بجز من و نگو و قاصدکش شدم ولی در کل همه آهنگاش قشنگه این سه تا قشنگ تره یادش بخیر اولین کاستشون گل آفتاب گردون رو فرهاد برا من خرید
کلا دوست ندارم زیاد رو پستهای ناراحت کننده زیاد ترمز کنم بنا براین زود اومدم یه پست دیگه بزارم
۱- امروز تولد عاطفه خانم گل عزیز دله تولدش هزارتا مبارک دیروز به همین مناسبت فرخنده و میمون نه اون میمون این یکی میمون ما اقدام به احداث یک فروند کیکی شکلاتی نمودیم و خدا مرگ بده بی صبری و عجله رو که کیک زود در آوردم فک کردم درست شده اومدم برش گردوندم چشمتون روز بد نبینه کیک نبود که پوره شده بود چنان ضد حالی خوردم که تا عمر دارم یادم نمیره اینهمه کیک درست کردم تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود برام همچین داد زدم ماااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان بعدش با بغض بخونین کیکم خراب شد که فرهاد تو اطاقش شنید خلاصه کنم براتون برای حفظ آبرو با اعتماد به نفسی به خاک مالیده شده یکی دیگه درست کردم و این قد چنگال توش فرو کردم تا مطمئن شم کاملا پخته که همه روی کیک سوراخ سوراخ شده بود بعدشم شکلات رو آب کردم و روش مالیدم و خب من که نمیگم ولی همه میگن که عالی شده بود البته خودم میدونستم
۲- این داداش بنده یه عادت خیلی خیلی زشتی که داره اینه که نمیدونم چرا هر وقت من عزمم و جزم میکنم که برم حموم اینم تصمیم میگره بعد تا من میرم حوله ام رو برادارم فرتی میپره تو حمومبعد داد میزنه لیمووو حوله منو بیار این کار زشت رو تا حالا چندیدن بار تکرار کرده خب لیمو هم صبرش حدی داره تحملش اندازه داره همیشه که نمی تونه نسبت به این کار زشت ساکت بمونه پس تصمیم میگره یه بار چنان حالی ازش بگیره که دیگه از این کارا نکنه این آقای برادر ما شبا ساعت ۱۰ تا ۱۱ میره بدوئه بعدشم که اومد خونه فوری میپره حموم که کاملا طبیعیه یه بار که طبق برنامه داشت این کار رو میکرد من صبر کردم همین که موقع برگشتن زنگ خونه رو زد بنده رفتم حموم خدمتتون عرض کنم وقتی اومد خونه دید من حمومم آی کفری شد آی عصبانی شد آی من تو حموم خندیدم بهش حالا منتظر بمون تا من در بیام از اون به بعد فهمیده که چی لیمو اینه و دیگه کارهای زشته گذشتش رو انجام نمیده
۳- چند روز پیش خونه خواهر بزرگه بودیم موقع اومدن که خواهر بزرگه به همراه خانواده داشتن ما رو بدرقه میکرده آقای داماد همچین محکم زد پشت فرهاد که بومب صدا کرد بعدش فرهاد جلو رفت پشتش من بودم پشت من آقای داماد در یک لحظه یک فکر خبیثانه به سرم زد دستم رو بلند کردم و با شدتی دو برابر بیشتر آقای داماد کوبیدم پشت فرهاد تا برگشت من رفتم کنار دید پشتش آقای داماده با خنده گفت یه وقت رحم نکنیا آقای دامادم گفت من نبودم لیمو بود با اعتماد به نفس تمام گفت نه اون جرئت نداره که منم با یه قیافه مظلوم نگاش کردم و هنوز که هنوز ه نفهمیده این من بودم و جرئتشم دارم نفسسسسسسسسسسس کشش
۴- این برنامه امشب رو میبینین من بعد از خانه سبز عاشق بازی این رامبد جوانم دیگه اصلا این بشر جدیم باشه من قیافه اش رو نگاه کنم خندم میگیره اون بابای زیزیگولو هم که جای خود داره
۵- مامان گلم داره میره سوریه قربونش برم ۱۰ روز قراره ما رو تنها بزاره و به شدت عذاب وجدان داره زیاد که من و فرهاد میخوایم این ده روز و چی کار کنیم نهار و شام رو قراره چی کار کنیم الان تا هر چی میگم تا میاد مخالفت کنه میگیم من و ده روز میخوای با این فرهاد تنها بزاری می دونی چقد به من سخت میگذره دلت میاد بهم نه میگی آی موثره این حرف اصلا معجزه میکنه البته در صورتی که عاطفه نباشه و گرنه یه پس گردنی نوش جان میکنم و شنیدن این که پاشو برو بچه پررو مامان گوش ندی به حرفشامن نمیفهمم این عاطفه چرا اصلا من و درک نمیکنه اخه خواهر من تو بلد نیستی خودتو لوس کنی تقصیر منه نه تقصیره منه
خب اومدم فک کنم طولانی ترین زمانی که نیومدم اینجا همین مدت باشه جالب اینجاست که دلم رای ویلاگای شما تنگ شده بود ولی برای اینجا حتی یه ذره هم تنگ نشده بمیرم برای اینجا که هیشکی دوسش نداره حتی خودم خب نیومدنم یکی به این دلیل بود که کیس و مانیتورم یه مدت رفته بودن مهمونی من و کیبورد و موس و اسپیکرو بی معرفتا تنها گذاشته بودند
تو این مدت که نبودم یه اتفاقی افتاد برام که به مدت چند روز کار من فقط گریه کردن بود نه از اون گریه هایی که میشینی یه گوشه گریه میکنی هیشکیم نمیفهمه نه از اون گریه هایی که حتی همسایه هاتونم میفهمن با هق هق و بغض
یکی از بچه های مهد به طرز فجیعی مرد سه روز بود نمیومد و ما فک میکردیم مریضه و چون سرمون یه کم شلوغ بود پیگیری نکردیم که چرا نیومده تا اینکه یه روز که من تو مهد با چند تا بچه تنها بودم دیدم باباش و خواهرش اومدن با لباس سیاه یه جعبه خرما و اعلامیه اش رو برامون آوردن فقط خدا میدونه که من چه حالی شدم تقریبا میشه گفت که هیچی به ذهنم نمیرسید برا گفتن و اولین باری بود که تو همچین موقعیتی قرار میگرفتم
بچه شیش ساله بغل مامانش کنار خیابون وایستاده بود که تریلی میزنه هم بچه هم مادرش و پرت میکنه بعد که میبینه مردم دارن داد و هوار میزنن دنده عقب برمیگرده درست از رو سر بچه رد میشه خونشونم صد متر پایین تر بوده یعنی پدرش خواهراش بعد از تصادف صحنه رو دیدن میگن همه خانم ها از دیدن اون صحنه غش کردن فک نکنم نیاز باشه توضیح بدم که چه اتفای برای بدن اون بچه افتاده و فقط خدا میدونه که من تا یه هفته چی کشیدم همش قیافش جلو چشمم بود عذاب وجدان گرفته بودم به خاطر اون یکی دو باری که دعواش کرده بودم هر گوشه مهد رو نگاه میکردم میدیدمش و همش اون باری که یکی از بچه ها رو هل داده بود و من دستش رو گرفتم بردم یه گوشه نشوندمش و بهش گفتم تا وقتی که من نگفتم حق نداره از جاش بلند شه جلو چشمم بود خیلی گریه کردم خیلی زیاد و تا دو روز نمیتونستم بدون بغض ازش حرف بزنم و بیشتر برا خانواده اش گریه کردم و مادرش که جلو چشمش این اتفاق افتاده بود خلاصه یه مدت حال و حوصله نداشتم ولی خب مثله همه چیزای دیگه به این اتفاقم عادت کردم اینقد کوچیک بود که حتی نیاز نداره آدم بگه خدا رحمتش کنه
این بچه یه خورده مشکل جسمی داشته نمیدونم چرا تا هر کی اینو میشنوه میگه خدا بیامرزدش ولی اینجوری براش بهتر شد من نمیفهمم این حرف و یعنی کسی که یه همچین حرفی میزنه نمیفهمه که اون بچه با وجود همه مشکلاتش عزیز یه خانواده بوده و خانواده اش اون دوست داشتن
شاید من خیلی احساسی دارم حرف میزنم حق با اونا باشه نمیدونم
بببخشید نمیخواستم در موردش اینجا بنویسم ولی نشد
در اسرع وقت اینجا یه پست طویل و طولانی و حسابی نگاشته میشود
این پست برا این بود که بگم زنده ام
۱-می دونین نامردی یعنی چی
یعنی اینکه چهارشنبه بهتون بگن پنج شنبه هم باید بیاین و شما صبح پنج شنبه مثل همیشه ساعت ۷:۳۰ با بدبختی و فلاکت و فحش دادن به خودتون از خواب بلند شین بعد بیست دقیقه به هشت زنگ بزنن که نه امروز تعطیله نمیخواد بیاین
یعنی من میتونستم الان سه ساعت مفید بخوابم ولی الان بیدارم دارم وبلاگ مینویسم نامردی از این بالاتر ولی عوضش با مامان یه صبحانه مشتی با مربای آلبالو مامان پز خوردیم
ساعت هفت و ربع تا یه ربع به هشت فقط ماله من و مامان یه صبحانه دو نفری و یه ذره حرفای مادر و دختری
کلا دوست دارم این نیم ساعت و فقط من و مامانیم نه نیلو فر نه عاطفه نه فرهاد نه کسه دیگه این ساعت فقط ماله من و مامانمه
و هیچ خوشم نمیاد با کسه دیگه قسمتش کنم
۲- من هیچ وقت از گذشته ها عبرت نمیگیرم هفته پیش که میخواستم اطاق خودمو جارو کنم دیدم مامان یه جوری نگام میکنه وقتی دارم جارو برقی رو از کمد میارم بیرون بعدش گفتم میخوای هال رو جارو بزنم با یک لبخند بسی زیبا
گفت اگه جارو بزنی که ثواب میکنی اطاقم رو جارو زدم بعد رفتم این هال درندشت خونه رو که اندازه زمین فوتبال جارو زدم بعد دیدم مامان باز یه جوری نگام میکنه
با یک نگاه مظلومانه گفت آشپزخونه رو هم جارو میزنی از اونجا که اون روز سرحال بودم گفتم باشه اینم چشم بعد از آشپزخونه اومدم بیرون که جارو رو جمع کنم دیدم باز داره منو اونجوری نگاه میکنه
ایندفعه با عصابنیت پرسیدم جای دیگه ای هم هست که جارو نکردم با یه لبخند مونا لیزایی گفت آره عزیزم راهرو و پله ها رم جارو بزنی خیلی خوب میشه دیگه عملا جارو برقی رو داشتم می کوبیدم به در و دیوار اونجا هم که تموم شد پیش خودم گفتم الان برم پایین میگه تو که اینقدر دختر خوبی هستی و همه جا رو جارو زدی اطاق فرهادم جارو بزن
ولی فک کنم دیگه خجالت کشید اینو بگه وقتی جارو رو گذاشتم سرجاش گفتم همین کار ها رو میکنی من کار نمیکنم دیگه میخوای برم خونه همسایه هارم جارو بزنم حالا امروز دوباره دیدم داره هی دور و برو نگاه میکنه بعدش خدا بکشه این روحیه فردینی منو
گفتم میخوای هال رو جارو بزنم همچین با خوشحالی گفت آره خیلی خوب میشه میخواستم بگم خجالت میکشیدم البته فک کنم این بارم چرخه جارو زدن از هال شروع بشه
۳-پریروز مامان آلبالو خرید که هم شربت درست کنه هم مربا بعد من که از مهد اومدم دیدم رو کابینت یه سبد پر آلبالو شسته و درشت هی به من نگاه میکنه میگه بیا منو بخور ببین چقد خوشرنگ و خوشمزه ام دیگه آدم روی آلبالو رو زمین نمیندازه که اینم بگم مامان هیچ از ناخونک زدن خوشش نمیاد ولی من ریسک حضور مامان تو اشپزخونه رو قبول کردم رفتم اول چند تا برداشتم خوردم مامان هم هم داشت ناهار درست میکرد هم کلم و شلغم و از این جور چیزا برا ترشی گرفته بود داشت خورد میکرد من دیدم هیچی نمیگه چند تا دیگه ور داشتم خوردم باز با تعجب دیدم هیچی نمیگه
هی خوردم خوردم تا خودم از رو رفتم گفتم مامان من دارم آلبالو نمیخورما مامان نگام کرد و گفت میبینم گفتم این یه آزمایشه دارم آستانه تحملت رو اندازه میگرم تبریک میگم بهت از آخرین باری که این آزمایش انجام شده روند رو به رشدی رو داری طی میکنی مامان گفت نه عزیزم وقت ندارم آستانه تحمل واقعیم رو نشونت بدم
نه خداییش شما اگه تو یخچال خونتون یک عالم آلبالویی که هسته اش جدا شده و آماده خوردن داشته باشین میتونین بی تفاوت از کنارش رد بشین چه توقعاتی از آدم دارنا![]()
![]()
۴- یه نفر بهم میگه خیلی بیمعرفت شدی دیگه سر نمیزنی نمیای پیشم اصلا ازت انتظار نداشتم ایکاش اونقدر شجاع بودم که توصورتش نگاه کنم و بگم عزیزم اگه زیاد نمیام پیشت اگه خیلی کم بهت زنگ میزنم عکس العملیه در برابر کارهات به خاطر اینکه با با مایوس بودنت با نا امید بودنت با فقط از مشکلات حرف زدنت با حرف زدن پشت سر بقیه و محکوم کردنشون به خاطر کارهایی که کم و بیش خودتم انجام میدی خسته ام کردی هر چی روحیه و انرژی دارم با دیدنت انگار با یه سرنگ بزرگ از بدنم کشیده میشه ای کاش میتونستم تو چشمات نگاه کنم و بگم فقط تو نیستی که مشکل داری فقط تو نیستی که گاهی اوقات زندگی برات سخت میشه ولی فقط تویی که انگار دوست داری همش از مشکلاتت حرف بزنی ولی هنوز اینقدر زیاد دوست دارم و برام مهمی که نمیتونم ناراحتت کنم و از خودم برنجونمت اگه دیگه زیاد پیشت نمیام اگه زیاد بهت زنگ نمیزنم از رو بیمعرفتی نیست برا اینه که میترسم که یهو بزنم زیر همه چی زل بزنم تو صورتت و همه اینا رو بهت بگم با تمام این حرفا هنوزم خیلی دوست دارم خیلی زیاد![]()
۱- معمولا اگه هر روز خونه باشی جمعه با روزای دیگه برات فرقی نداره چون هر روز تا ساعت۲ ۱ میخوابی و برات فرقی نمیکنه امروز شنبه است یا پنج شنبه اما اگه مدرسه بری یا دانشگاه یا سر کار خیلی خوب قدر جمعه هات رو میدونی و لذت این خواب تا ساعت ۱۲ برات دو برابر میشه یادمه اون موقع ها که مدرسه میرفتم همیشه موقع امتحان صبح های زود پا میشدم ۴ یا ۵ اصلا از اون بچه هایی نبودم که شبا درس بخونم بعد که از خواب بلند میشدم همون ۱۰ دقیقه لعنتی شروع میشد بعد که میدیدم فرهاد خوابه مامان خوابه اینقد حرصم در میومد که حد نداشت دلم میخواست همشون رو از خواب بلند کنم بعد از مدرسه هم که دانشگاه شروع شد بعد از تموم شدن دانشگاه به حد مرگ میخوابیدم فرهاد بلند میشد میرفت سرکار من خواب بودم میومد من خواب بودم دوباره ساعت ۲ که میرفت هنوز من خواب بودم یه روز اعتراف کرد که خیلی دلش میخواست بیاد منو صبحا اینقد تکون بده تا از خواب پا شم چقده من و این شبیهیم آخه دو تامون افکارمون هم خبیثه![]()
![]()
۲- کم کم دارم به این نتیجه میرسم که همون طور که میگن دختر یا کلا زنا موجودات عجیبین همیشه به این حرف میخندیدم و میگفتم اخه ما کجامون عجیبه ولی یه چند نمونه رفتار های خاص دیدم که باورم شده واقعا همه نه ولی بعضیامون خاصیم مثلا دختری رو میشناسم که همیشه با پدر مادرش سر پوشیدن لباس یا بیرون رفتن یا تا چه ساعتی بیرون از خونه بودن خیلی از چیزای دیگه همیشه بحث داره همیشه هم تو خونشون سر رفتار هاش دعواست ولی همین دختر خانم کافیه بوی فرند محترمشون بهش بگن که مثلا فلان مانتوت تنگه نپوش اصلا دیگه به اون مانتو نگاه نمیکنه یا مثلا خوشم نمیاد با اون دوستت بیرون بریا دیگه اصلا اسم اون دوستشم نمیاره یه بارم میخواستم شلوار بخرم بوتیک یه دونه اطاق پرو بیشتر نداشت همچنان که منتظر بودم کسی که تو اطاقه بیاد بیرون صداشم میشنیدم که داره با کسی تلفنی صحبت میکنه چون بوتیک خلوت بود صداش کاملا واضح بودکه میگفت نه ... به جون خودت اصلا کوتاه نیست باور کن اگه تنگ باشه اینقد گشاده داره از کمرم میفته نه به خدا اصلا اون طوری نیست و من بیرون در با فکی افتاده پایین و چشمهایی گرد شده داشتم این مکالمه رو گوش میکردم محض رضای خدا یکی بیاد به من بگه این آقا پسرا چه خاصیتی دارن که بعضی از دخترا عینه گوسفند حرفاشون رو گوش میدن حالا اگه همون حرف پدر مادرشون بگن از زهرم تلخ تره
نمیخوام بگم من هر چی مامانم بگه همون کار رو میکنم نه اصلا منم خودم با مامانم همیشه سر کارام بحث دارم و این بحثا برا اینه که کلا از تکلیف تعیین کردن بدم میاد وقتی نزارم مامانم بهم بگه چی کار بکنم مطمئنا به کسه دیگه هم اجازه نمیدم حالا چرا بعضیا حرف بوی فرندشون از پدر مادرشون براشوم مهمتره سوالیه که جوابی براش ندارم![]()
۳- پنج شنبه شبکه ۱ یه فیلم داد به اسم اثبات با دین این فیلم و ذهن زیبا به این نتیجه رسیدم که بیشتر نخبه ها و نابغه های ریاضی شیزو فرنین خدایا ازت تشکر میکنم
که ریاضی رو اندازه خیار شوری که خوردش کردی تو سالاد الویه ریختیش میفهمم و تا اینجا که خودم رو رسوندم با حفظ کردن مسئله ها بوده![]()
۴- چهارشنبه برای انجام کاری با دوستم بیرون رفتم بعدش دوستم گفت تا اینجا که اومدیم بیا تا موج شکن بریم منم که پایه گفتم باشه همچنان که ما مشغول قدم زدن بودیم دو تا پسر تقریبا ۲۶ ساله مثله اینکه ما رو پسندیدن و افتادن دنباله ما و ما هم مثله دختر خانم های با شخصیت تاکتیک بیتفاوتی رو در پیش گرفتیم که انگار نه انگار دارن پشت ما راه میان من باید تا کتاب فروشی میرفتم چون مامان گفته بود برا نیلو به خاطر شاگرد اول شدنش جلد ۷ هری پاتر رو بگیرم بچه مثله خودم عشقه هری پاتره تا نزدیکای کتاب فروشی دنبال ما اومدن یه جورایی انگار می ترسیدن بیان حرفشون رو بزنن از طرفی هیچ چراغ سبزی هم از طرف ما دریافت نمیکردن بنده های خدا تا اینکه خیلی نزدیک شدن و شروع کردن به صحبت با هم یکشون گفت همه بدبختی و سختیه کار از اینجا شروع میشه و اون یکی گفت آره راست میگی چقدم سخته شروع کردنش بعد اون یکی گفت ببین انگار اصلا با ما حال نمیکنن حتی ما رو نگاهم نمیکنن دوباره اون یکی گفت ببین اصلا از خیرش بگذریم بیا مثله آدم های با شخصیت از کنارشون رد شیم اینا ضایعمون میکننا بعد از تبادل افکارشون راهشون رو گرفتن و رفتن![]()
خب این فیلم سینمایی رو براتون تعریف نکردم که بگم دو نفر افتادن دنبالمون
فقط میخواستم بگم چقده بعضی از پسرا طفلونکین چقد باید با خودشون کلنجار برن چقد سبک سنگین کنن که آیا برن جلو نکنه دختره ضایع شون کنه اصلا دختره پایه هست یا نه کلا کاره سختیه به نظرم اون اولین برخورد برا پسراچون قبلن هم برام پیش اومده از این اتفاق ها البته در این قسمت منظورم اقایون خجالتیه ها این داستان شامل همه نمیشه ![]()
ساعت دو نیم و من هنوز خوابم نمیاد فک کنم فردا من و باید با بلدوزر از تخت بلند کرد
۱- هیچیه سر کار رفتن به اندازه این ساعت ۷ صبح از خواب پا شدنش برام مرگ آور نیست یعنی وقتی این گوشی زنگ میزنه دلم میخواد خودمو رسما خفه کنم بعد گلوم رو ببرم بعدم جسدم رو بندازم سگا بخورن و هر دفعه هم به خودم یا آوری میکنم بیچاره بدبخت آخه تو خونه داشتی زندگیت رو میکردی سرکار رفتنت دیگه چی بود بعدش بالشام به حرف میافتن یعنی قشنگ صداشون رو میشنوم که میگن لیمو چه طوری دلت میاد ما رو که اینقده نرم و راحت هستیم از خودت جدا کنی و پا شی بعد تختم با یه صدای خبیث میگه لیمو نروووو نرووو بگیر بخواب بخواااااب ولی چون من دختر خوبی هستم میگم نه من اغفال نمیشم اصرار نکنین و بلند میشم همه این اتفاقات بین ساعت ۷ تا ۷:۱۰ میافته به محضه اینکه صورتمو میشورم و خواب از سرم میپره کلی سرحال میشم میرم آماده شم که برم سرکار پیش جوجه ها ولی با تمام این توصیفات من مادر های خونه داری رو که بچه های بیچاره اشون رو ساعت ۷:۳۰ صبح از خواب بلند میکنن که بیارن مهد ظالم میدونم آخه وقتی همش تو خونه هستی چه مرضیه که بچه بیچاره صبح از خواب بلند میکنی میاری مهد !!!!
۲- تویه مهد یه پسر بچه دوسال و نیمه هست که من بدجور دوسش دارم از بس این بچه با مزه است مخصوصا حرف زدنش وقتی یه چیزی از من میخواد میا بهم میگه خانم معلم دیگه رسما میخوام بخورمش یه روز هی تا ازش غافل میشدم میرفت تو آشپزخونه چهار پنج بار رفتم آوردمش بیرون و عینه اون پنج بار رو براش توضیح دادم که عزیزم تو آشپزخونه کتری رو گازه و خطرناکه میری اونجا و هر پنج بار رو گفت چشم خانم معلم دیگه نمیرم و من اون روز به این نتیجه رسیدم که حافظه این بچه مثله ماهی قرمز فقط سه ثانیه دوام داره دفعه شیشم که آوردمش بیرون گفتم مگه من بهت نگفتم نرو اون تو خطرناکه گفت چرا گفتم بازم میری بچه سرتق یه نگاه به من کرد و با اون چشمای خوشگلش گفت آره میرم چشمام از تعجب گرد شده بود گفتم بازم میری سرشو تکون داد و گفت آره اینقد بامزه میگفت آره که خنده ام گرفته بود ولی خب چون خاله لیمو خیلی زرنگ تر از اونه کاری کردم که دیگه پاشو نمیذاره تو آشپزخونه سر و ته بغلش کردم بهش گفتم تا مامانش بیاد همین جوری نگهش میدارم تا دیگه نره تو آشپزخونه اینقد قیافه اش خنده دار شده بود یه کوچولو که این جوری موند قول داد که دیگه نره
۳- آقای برادر بلوتوث اخر سریال امپراطور دریا رو داره عجیب به این سریال علاقه داره بچه ام اینقد مسخره اش میکنم واسه این سریال با ذوق و شوق اومده بلوتوث رو برام گذاشته میگه برو دستمال کاغذ بیار موقع دیدنش اشکات رو پاک کنی همچین نگاش کردم گفتم درسته من اشکام فرتی در میاد ولی دیگه برا همچین چیزیم گریه نمیکنم به نظر من اون آهنگی که روش میکس کرده بودن از پایانه سریال ناراحت کننده تربود تموم که شد نگاش کردم گفتم همین اصلانم گریه دار نبود بهم گفت ... پس اینهمه منو معطل کردی و شارژ گوشیم رو تمو کردی که چی( آخه شیش دقیقه زمانش بود)منم موقعی که داشتم بلند میشدم گفتم راستی ... خودتی تا اومدم در برم از پشت یقه ام رو گرفت انداختم رو مبل شروع کرد به پیچوندن دست من بعد دوباره گفت ... زبونت خیلی درازه ها منم گفتم دست و پای تو هم خیلی درازه این به اون در تا شب مچ دستم درد میکرد
حالا فک نکنین این ... حرفای خیلی بدیا نه باب ماها بچه های مودبی هستیم گفتم شئونات وبلاگ رو حفظ کنم
۴- امروز میکی رو آوردم بیرون که باهاش بازی کنم یه توپ کوچولو داره که خیلی اون دوست داره بعد عاشقه اینه که این توپ رو محکم شوت کنی بره بگیردش بعد مثلا نمیخواد بهت بده میگیره روش میشینه منم نامردی نمیکنم میگیرم بلندش میکنم توپ رو از زیرش در میارم امروز داشتم به مامان میگفتم تو این خونه زور من به تنها کسی که میرسه همین میکیه مامان خندید گفت الهی بمیرم بچهام عقده ای شده عقدهای شدنم داره دیگه وقتی نیلو و ندا که دختر دایی بنده هستش با تفاوت سنیه ۷ و ۶ سال نیلو که از قد داره از من جلو میزنه ندا هم تقریبا دو برابره منه هر دوتاشونم زورشون دو برابره منه من عقده ای نشم تعجب داره
این متنم قشنگه
امیدواری یعنی اینکه
همیشه تو فالت چیزهای خوب خوب مینویسه
اما هیچ وقت چیزهای خوب خوب اتفاق نمی افته
اما تو همچنان امیدواری که اون چیزهای خوب خوب یه روز اتفاق بیفته
برویم به سنت حسنه خوابیدن بپردازیم که باز فردا صبح تختخوابو بالشهام شروع نکنن باهام به حرف زدن فرداشب هم به سنت حسنه وبلاگ خواندن میپردازم
شب خوش
بعدا نوشت: بلاخره یورو ۲۰۰۸ هم تموم شد یا اینکه فقط نتایج بازی ها رو تو اخبار ورزشی دنبال میکردم ولی نتونستم از فینال بگذرم اسپانیا برد مبارکش باشه از قدیم ندیم از اسپانیا به خاطر گلرش خوشم میومد کاسیاس گوگولی بسیار بسیار فراوان گلر با اعتماد به نفسیه خوشم میاد ازش فراوان ولی با این حال دیدن قیافه بالاک و ینس لمن قلب منو به درد آورد موقع گرفتن مدال
ولی خب فوتباله دیگه بمیرم برای دلت میشائیل جون که چه با حسرت به کاپ نگاه میکردی قیافه لمن هم دیگه آخرش بود بیچاره چه خداحافظی تلخی ولی خب تو دل اسپانیایی ها و طرفداراشون الان عروسیه مبارکشون باشه![]()
![]()
از حق نباید گذشت اسپانیا تیم برتر زمین بود چقده این جمله شبیه گزارشگرهی فوتبال شد
ولی بود دیگه نبود![]()
نیلوفر جون منم تو غم خودت شریک بدون مادر ![]()