تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

فک کنین وسطه سی تا بچه قد و نیم قد وایستادین درس اون روزتون در مورد پرنده هاست بعد از حدود نیم ساعت فک زدن که پرنده ها همشون بدنشون پر داره و تخم میذارن بیشترشون پرواز میکنن به بچه های پرنده ها میگن جوجه و هزار تا چیزه دیگه حالا با امیدواری تمام ازشون میخوای هرکدوم فک کنن یه پرنده مثال بزنن فک میکنین اولین پرنده ای که اسم بردن چی بود؟

عمرا حدس بزنین خب خودم الان میگم یکی از پسرهای نابغه کلاس من  فرمودن هواپیما اول سی ثانیه نگاش کردم بعد یه ده ثانیه دیگه باز نگاش کردم گفتم آخه پسر هواپیما پر داره تخم میذاره آخه پیماااااااااااااااااااااااااااااااان یه ذره فک کن بعد حرف بزن

موقعی که خدا داشته بین بنده هاش عقل قسمت میکرده این تو صف زبون بوده از ساعت ۸ که میاد تا ساعت ۱۲ یکریز داره حررررررررررررررررررررررررررف میزنه خدا صبر

تقریبا یه کاری تو زندگیه من سنت شده با اولین سرما باید دستکش بگیرم و با اولین گرما عینک و ضد آفتاب  مای تقریبا کار هر سالمه دستکشام که معمولا زمستون بعد دیگه پیداش نمیکنم و مجبورم دوباره بگیرم همیشه برام سواله که چی میشن این دستکشا؟

 امسال میخواستم یه عینک خووووووووشگل و حسابی بخرم ولی باز رفتم از این سه تا صد تومنا خریدم شانس ندارم که کلی پول بدم بابتش بعد باز گمش کنم مثه ساعته خووووووووووشگلم کادوی مامانم بود همچین گم و گور شد که انگاراصلا از اول من همچین ساعتی نداشتم خدا رو شکر اونهمه پول و مامی عزیز دادن اگه خودم داده بودم از غصه دق مینمودم

از کامنتت خیلی خوشحال شدم همین که میای خیلی ممنون حالا چه با سر و صدا چه بی سر و صدا

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط لیمو   | 

 

یه کتاب خوندم  با کلی تعریف و تمجید ولی خب...

شاید من خوب نفهمیدمش نمیدونم یا مشکله از من یا از کتاب کلا دو حالت داره ولی فک کنم مشکله از من بود

تمام کتاب در مورد زن و مردی فرانسوی بود که گویا همدیگه رو به شدت دوست دارن و ۱۰ ساله با هم زن .و شوهرند ولی هر دو شون این وسطهر از گاهی به هم خیانت میکنند بعد زن قصه یهو بدونه هیچ حرفی میذاره میره طوری که فک میکنن شوهره زده کشتتش بعد دو سال این آقاهه با وجود داشتن دوست دختر های متعدد به این نتیجه میرسه که زنش رو خیلی دوست داره و با هزار بدبختی میفهمه زنش زنده است و کجاست و آدرسش رو پیدا میکنه فردای روزی که داره میره دنباله زنش با دوست دخترش خداحافظی میکنه بعدم که زنش رو پیدا میکنه خانم بهش میگه خیلی دوسش داره و به خاطر اینکه فک میکره عشقشون داره به روزمرگی تبدیل میشه خونه رو ترک کرده آخرشم به مرده میگه از یه مرد دیگه حامله است من کشته مرده عشقی که این وسط بود شدم

یه جا زنه به شوهرش میگه همسری دارم که من رو خیلی دوست داره هرچند زیاد وفادار نیست!!!! جناب همسرم میگه دوست ندارم در این مورد حرف بزنم

نمونه یک عشق روشنفکرانه همدیگه رو دوست داشته باشین ولی هر وقت یه زن یا مرد خوشگل تر دیدین از خودتون دریغش نکنید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط لیمو   | 

 

یه هفته زانو درد بدی داشتم طوری که شبا بیخوابم میکرد روزام پر بود از ناله موقع نشستن پا شدن دیگه به زمین و زمان بود که فحش میدادم ممنون خدا که احساس یه پیرزن ۶۴ رو تو بیست و دو سه سالگی نشونم داد

 نبودم بدون هیچ دلیل خاصی فقط نبودم

 خوشحالم که این زمستون کوفتی تموم شد بدترین زمستون عمرم رو گذروندم خیلی خیلی خوشحالم که تموم شده و الان بهاره

سریال بیماری های بنده تموم شد پشت صحنه نداره و قسمت آخرشم تکرار نمیشه

فک نمیکردم دیگه بیام ولی انگار دوباره اومدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:6  توسط لیمو   | 

 

نمیدونم چرا امسال اینقد بد آوردم

بازم مریض بودم اینبار خیلی خیلی وحشتناکتر کلینیک قبولم نکرد ارجاع داد به بیمارستان نمیدونم چرا هیشکی نمیفهمه من چمه فقط بگم یه سکته همه اعضای خانواده رو دادم بیچاره مامان چقد ترسیده بود

هموزم مریضم البته الان سرما خوردم فجیع کسی میدونه سخت ترین کار وقتی سرما خوردی و دماغت کیپه چیه؟

خب من میدونم چن تا کار ۱- مسواک زدن  ۳- خوابیدن 

فک کن در حال مسواک زدنی دهنت بسته است از دماغم نمیتونی نفس بکشی  بعد صبح که از خواب پا میشی به خاطر نفس کشیدن با د هن تمام شب تا اون ته اعماق وجودت خشک شده حتی آب دهنت رو نمیتونی قورت (آیا درست میباشد؟) بدی.

خلاصه کنم تو عمرم زمستونی از این بدتر نداشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:45  توسط لیمو   | 

 

چقد شروع کردن سخته ها هی موندم چه جوری شروع کنم حالتون خوبه

خب منم زنده ام خدارو شکر همه جا امن و امان است آسوده بخوابید که ما بیداریم

عجب ماهی بود این دی برا من دیگه درد و مرض نبود که من نگرفته باشم حتی یه دکتر تشخیص داد که من کیس روانپزشکی هستم باید فورا برم پیش روانپزشک و شیش ماه تحت نظر باشم میبینی تو رو خدا تعریف کنم بخندین من دو هفته پیش با عرض معذرت دچار حالت تهوع شدم و خدا مرگم بده تو رشت وسط خیابون دیگه شما تا تهش برین بعد تا از رشت برسیم خونه یه بار دیگه ... بعد اومدم خونه یه بار دیگه ... بعد رفتیم دکتر مسمویت تشخیص داد و قرص پنج شیش تا آمپول و سرم بعد اومدم خونه بعد دوباره ... دو ساعت بعد دوباره .... دیگه خودتون رو بزارین جای من رسما مردم دو روز من همین جوری بودم که روز سوم یهو زدم به سیم آخر نه میتونستم بشینم نه می تونستم بخوابم نه میتونستم راه برم همش بیقرار بودم  بعد از این یهو از این رو به این رو شدم اصلا دست و پامو و بدنم بلکل خشک شدم حرفم نمیتونستم بزنم دوباره بردنم دکتر دکتر هر چی سوال میکرد من اصلا دهنمو نمیتونستم وا کنم جوابش رو بدم مرتیکه آخرش نه گذاشت نه ور داشت گفت این مشکل روحی داره باید تحت نظر دکتر روانپزشک باشه مامان و میبینی انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرش دکتره هم گفت من دارویی نمیتونم براش بنویسم فردا ببرینش دکتر تا اومدیم خونه یه دفعه گردنم واسه خودش این ور اون ور میرفت  عاطفه با دست گردنم رو نگه میداشت ولی گردنم باز کج میشد دیگه خودمم داشتم سکته میکردم که آقای داماد گرامی گفت من یه دکتر خوب میشناسم تو فلان کلینیک کار میکنه بیاین ببریمش اونجا رسما دیگه اشک همه در اومده بود که این چشه تا رفتیم اونجا خانم ها آقایون محترم همه اینا عوارض داروی ضد تهوع بود دکتره گفت این چیه به تو داده این بچه ۵۰ کیلو هم نداره این دوز قرص ماله ۸۰ به بالاست عوارضش بیقراریه گردن خود به خود برا خودش کج میشه یک دکتر باحالی بود از شدت درد گردن نمیتونستم نگاش کنم دو روزم بود نخوابیده بودم کلافه هم بودم بغض کرده بودم بعد میگفت چرا وقتی داری با من حرف میزنی نگام نمیکنی گفتم گردنم خیلی درد میکنه نمیتونم تکونش بدم میگفت من خوبت میکنم اصلا ناراحت نباش کاری میکنم خندون از اینجا بری منم فقط میگفتم یه کاری کنین من نیم ساعت بخوابم دارم از بیخوابی میمیرم که یه سرم داد یه هفت هشتا آمپولم تو سرم زدن یه آرام بخشم زدن منم یه ساعت خوابیدم از خواب که پا شدما از این رو به اون رو شدم چشمو وا کردم دیدم عاطفه نگران بالا سرم وایستاده تا بهش گفتم خیلی بهترم یه نفس راحت کشید باورم نمیشد که من خوب میشم بیچاره مامان پدرش در اومد تو اون سه روز الان تا میگم آخ همه سکته ناقص میزنن  

خلاصه این قصه رو براتون گفتم که بدونین نزدیک بود بی لیمو بشین الکی الکی داشتم میمردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:19  توسط لیمو   | 

 

با عرض سلامی گرم در این روزهای سرد زمستانی خدمت شما دوستااااااااااااااااااان گل

خیلی وقته نبودم میدونم حتی تو فکرش بودم که در اینجا رو تخته کنم ولی پشیمون شدم

تمام این مدتی که نبودم به شدت مریض بودم که شرح تمام این مریضی ها در پست آینده نگاریده میشود تو این ماه بنده نزدیک شیش بار خدمت دکتر های محترم شرفیاب شدیم و ما را حسابی با قرص و دور از جون شما امپول و شربت مستفیض نمودن از آنفولانزا گوش درد  و تهوع افتادن ناگهانی فشار سرما خوردگی پشته هم بیحسیه ناگهانی دست و پا و حتی یه خورده افسرده گی و مسمومیت دارویی رو دیگه خودتون حساب کنین

شرمنده روی هموتنوم که این مدت سر نزدم بهتون کامی همین امشب توسط دوست آقای برادر تازه درست شد یعنی بنده از پست قبل تا این پست بدون کامی بودم و به خاطر مریضی های پشته هم کلی کارای تلمبار شده دارم که باید انجام کم کم میام پیشه همتون دلم یه ریزه شده بود برا وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن الان کوه کارای مهد رو میز تحریر داره منو زل زل نگاه میکنه

در ضمنشم فردا تولدمه هااااااااااااااا تولدم مبارک الان شما با یه خانم با شخصیتی که تازه وارد ۲۳ سالگی شده طرفین خانمی شدم دیگه واسه خودم

فعلا خداحافظ تا تمام وبلاگایی که رو که دوست دارم نخونم و کامنت نذارم فعلا آپ نمیکنم ممنون که بهم سر زدین خیلی زیاد ممنون که فراموشم نکردین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:39  توسط لیمو   | 

 

سلام

نمردم گم نشدم دزدیده نشدم

 زنده ام

ولی من مریضم مامانم مریضه کامپیوتر مریضه و فعلا ال ندارم ببرم درستش کنم

این پست در اطاق آقای برادر نگاریده میشود تا من این کامی ور پریده رو درست کنم بیام

خداافظ تا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:55  توسط لیمو   | 

 

یک عالمه چیزای مختلف میخوام تعریف کنم که فک کنم هیچ کدوم به اون یکی ربط نداشته باشه

۱- دیروز که از مهد داشتم میومدم بیرون همین داشتم کفشامو میپوشیدم شنیدم میگن پشت در یه توله سگ خوابیده منم که عشق جک و جونور تند تند پو شیدم رفتم ببینم چه خبره وای اینقد این حیون ناز و کوچولو قشنگ بود یه قیافه ناراحت و غصه داری داشت خودشو جمع کرده بود گرد شده بود اصلا قیافه اش به سگای ولگرد نمیخورد خیلی کوچولو ناز بود یه ذره که سرشو ناز کردم همچین خودشو پهن کرد رو زمین دلم یه جوری شده بود خیلی کوچولو بود و معلوم بود اگه ولش کنم از گرسنگی میمیره یهو تصمیم گرفتم ببرمش خونه البته با فکر اینکه آیا مامان منو میکشه  یا نه؟اونم خیلی طفلکی بود نمتونستم ولش کنم همون جا رفتم یه جعبه پیدا کردم و گذاشتمش اون تو از کوچه داشتم بیرون میومدم که دیدیم دو تا پسر با دو تا سگ بزرگ که یه جورایی شبیه توله بودن  صداشون کردم و ازشون ژرسیدم که این سگه توله داره گفتن آره گم شده و دارن دنبالش میگردن در جعبه رو باز کردم اینقد پسرا ذوق کردن که نگو دادم بهشون از جعبه که بیرون آوردنش این توله سگ افسرده طفلکی با دیدن پدر مادرش نمیدونین چه بپری بپری میکرد اون سگ بزرگا یک عالم ناز و نوازشش کردن خلاصه کنم بچه ای رو به آغوش گرم خانواده اش برگردوندم اگه من از کوچه بیرون نمیاوردمش فک نمیکنم پیداش میکردن  خیلی جیگول و ناز بود

۲- چند روز پیش تو کلاس بودم بچه ها تازه داشتن یکی یکی میومدن یهو دیدیم امیر حسین داره داد میزنه خاله خاله پیمان سوسک آورده از اونجایی که من هیچ کاری رو بعید نمیدونم از اینا رفتم طرفه پیمان اونم گفت خاله دروغ میگه ولی قیافه اش نشون میداد که یه کاری کرده دستم و بردم طرفش و گفتم بدتش به من فک میکردم شاید از این سوسک پلاستیکی چندشا آورده با خودش دیدم یه تیکه کاغذ فویل گرد گذاشت تو دستم به امیر حسین گفتم خاله این کجاش شبیه سوسکه گفت داخلشه خاله چشمتون روز بد نبینه یه ذره که بازش کردم کله یه سوسکه کوچولو رو دیدم که داره زل زل منو نگاه میکنه از این کوچولو ها که رو گلا میشینن ولی خب محل زندگیش که تغییری تو سوسک بودنش نمیده بدو بدو رفتم انداختمش تو حیاط حالا اومدم تو کلاس میگم اخه این چه کاریه پسر مگه اون روز براتون نگفتم که موجوداته زنده نیاز به هوا دارن و هوا نباشه میمیرن برگشته میگه خاله نه اون میتونست نفس بکشه گفتم  تورو اون جوری رو سرت رو بپوشونن میتونی نفس بکشی گفتش اره منم گفتم باشه آزمایش میکنیم رفتم کاپشنش رو آوردم پیچیدم دور سرش گفتم حالا نفس بکش یه ذره موند بعدش به پیچ و تاب خوردن افتاد و معنیه هوا و نفس کشیدن رو قشنگ درک کرد و همون زیر ازش قول گرفتم دیگه از این کار ها نکنه 

همه برا مربیشون گل میاران این شیطونکای کلاس من سوسک میارن

۳- حدود دو هفته پیش رو تخت ولو شده بودم سرم پایین و پاها بالا داشتم کتاب میخوندم دیدیم خانم خواهر اومده ه چیزیم پشتشه اگه حدس زدی چی برات گرفتم منم چون دیدیم انگا خبرای خوبیه فوری تغییر موضع دادم از حالا دارز کش سر رو زمین و پا در هوا به حالت نشسته در اومدم گفتم چی دیدیم برام گل گرفته ژرورای قرمز قرمز گفت بیرون بودم از جلو گل فروشی داشتم رد میشدم دیدیم این گله داره میگه لیمو لیمو اینو بخر برا لیمو ما هم پریدیم به مقدار فروانی بوس بوسیش کردیم من خیلی گل دوست دارم خیلی زیاد اولین بار از زنداداش حترم گل گرفتیم داوودی زرد و سفید به مناسبت قبولی در کنکور از دبیر محترممون هم به همین مناسبن یه دسته رز قرررررررررررررررررررررررمز خوشگ گرفتیم دو سال پشته هم از آقای داماد گرامی هم روز تولد نرگس که عشقمه دریافت نمودیو به مقدار های فراوان هم خودمام خودمان را مفتخر به دریافت رز های قرمز جینگول و مریم نمودیم ول خدایی گرفتن گل از دیگران یه مزه دیگه داره چند روز پیشم مهرشاد یه دسته رز صورتی برام آورد بسی زیبا بودن ما کلی ذوق نمودیم در لیوان آب ریختیم  و بردیم تو کلاس گذاشتیم تا همه با دیدنش حالشو ببرن البته قرمز بود بیشتر خوشمان میامد ولی خب رز صورتی هم قشنگه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:11  توسط لیمو   | 

 

خط تلفن درست شده وقت دارم حسه نوشتنم دارم خدا رو شکر

فیلم حس پنهان و دعوت رو دیدم حس پنهان از دعوت قشنگ تر بود با نیلوفر رفتم چقد خوبه که خواهر زاده ات اینقد بزرگ شده که باهاش میتونی بری سینما بعد بری شام بخوری بعدش در مورد فیلمی که دیدین صحبت کنین برا خودش چه خانمی شده تا یه هفته پیش اینهمه بزرگ شدنش اصلا به چشمم نیومده بود

یه مغازه خوشگل خوشمزه پیدا کردم پر از پاستیل شکلات قهوه نسکافه و ژله خدا خیر بده صاحبش رو کیه که برم یه حال اساسی بدم به جیب مبارک شایدم آقای برادر رو بردم اصلا معنی نداره فقط جیب من بهش حال داده بشه

سرمایی خوردم فجیع پنج شنبه جمعه رو تو کما بودم الانم یه صدایی دارم در حد جوجه خروسی که میخواد تازه قوقولی قوقو کنه صدام رو خودمم نمیشناسم تو اطاقم هر گوشه رو نگاه میکنم یه دستمال کاغذی میبینم هر چی جمع میکنم باز هست کنار میز آرایش زیر بخاری رو تلویزیون  زیر تخت تا دلت بخواااااااااااد دماغمم عینه دلقکای سیرک شدم نوکش قرمزه قرمزه

وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم هی اون دوسته منه

وقتی میبازی کنارت میشینم بهت میگم هی من دوستتم

بهترین دوست دنیا داره کم کم میشه بهترین مادر دنیا بیست سالگی ازدواج کرد بیست و دو سالگی داره مامان مبشه احتمالا به چهل سالگی نرسیده مادر بزرگ شده مادر شدنت مبارک مامان کوچولوی ناز

برادرزاده کوچیکه انتخاب شده برا تیم ملی قایقرانی رفته مسابقات آسیای هنک کنگ موفق باشی عزیزم با مدال برگردی افتخار خانه و خانواده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:37  توسط لیمو   | 

یک مکالمه کاملا دوستانه بین من و آقای برادر

کنارش رو مبل نشستم مچ دستم رو محکم گرفته داره میگه

فرهاد: لیمو بهت حرف میزنم جواب منو نده ها اون زبونت رو میبرما

لیمو: درحال پیچ و تاب خوردن برای در آوردن دستم از تو دستش 

فرهاد: اونجوری منو نگاه نکن اون چشاشتو در میارم

لیمو: در حتال ضربه زدن به سر و کله و صروت و شکم با یه دسته آزاد

فرهاد :اگه من میزنمت خوب میکنم بار اخرت باشه من یکی زدمت تو دو تا بر میگردونیا

لیمو : در حال گاز گرفتن دسته آقای برادر

 مامان :پسر جون ببر لبه باغچه سرش رو ببر دیگه چرا اینقد خودت رو اذیت میکنی آخه

و در نهایت لیمو :زبون میبری و چشم در میاری آدرس رو اشتباهی اومدی پسر اونجا که این کارا رو میکنن شهر هرته

و همچنان بعد از این همه تلاش دست من تو دستشه و اونهمه تقلا فقط باعث قرمز شدن پوست دستم و درد مچ دسته

خدایا سایه این دایناسور رو از خونه ما کم نکن ولی اگه زورش رو یکمی کم کنی ممنون میشم 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:40  توسط لیمو   |